تبليغاتX
اسماعیل احمدیان

- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز ميخواهد.

- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي گويند تا در حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي

- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. (ولتر)

- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. (روشني

- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.( گرابه )

- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.

- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند .

- چنين است طبيعت زن: دوستت نداردتا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد.(ميگوئل بوفلر )

- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند.( توماس دوار )

- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن مي آويزي. (امام جعفر صاذق )

- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن رولان )

- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر را. حضرت محمد (ص)

- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.( رو شفوكو)

- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم حضرت محمد (ص)

- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )

- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني)

- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل مي كنند. (ريچارد استل )

- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباشد........

 

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 12:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 دو گداي كور در كارواسرا خرابه اي زندگي مي كردند هر يك از آنها كيسه پولي اندوخته داشتند كه شبها آن را زير سرشان مي گذاشتند .يك شب دزدي به سر وقت آن دو رفت گدا ها صداي پاي او را شنيدند و تا صبح نخوابيدند . و بيدار ماندند. روز كه شد دزد كروانسرا را ترك نمود و شب بعد باز به سراغ آنها آمد . يكي از گداها كه با فراست تر بود بديگري گفت : من امشب سرگذشتي تعريف مي كنم وقتي كه تمام شد تو نيز مثل آن حكايتي نقل كن تا هم شب بگذرد و هم دزد بفهمد ما بيدار هستيم . دومي قبول كرد گداي اولي چنين تعريف كرد:

من در جواني غلام دختر پادشاهي بودم يكروز تابستان هوا خيلي گرم بود دختر پادشاه لباسش را در آورد و گلوبند مرواريدش را بشاخه درختي آويزان كرد و توي استخر رفت . منهم وقت را غنيمت شمردم و گلو بند اورا برداشتم دختر پادشاه كه بيرون آمد از من پرسيد گلوبند من چه شده ؟

من جواب دادم آنرا نديده ام شايد كلاغهاي كه در اين درختها منزل دارند آنرا برده اند دختر حرف من را باور كرد حكم كرد تمام لانه كلاغها را بهم زدند و گشتند اما از گلوبند اثري نديدند كلاغها كه ديده بودند من گلوبند را برداشته ام عقده مرا به دل كشيدند تا اينكه يك روز زير دزختي خوابيده بودم كلاغها بسر من ريختند و در عالم خواب چشمهاي مرا در آوردند منكه فهميدم ديگر رسوا مي شوم از قصر دختر پادشاه بيرون آمدم و خودم را به اين كاروانسرا خرابه رساندم و در اينجا منزل كردم و گلوبندي را كه دزديده بودم كف آن زير زميني كه گوشه كاروانسرا است پنهان نمودم  سخن گداي اول كه تمام شد گداي دوم گفت:

 من چندين سال پيش شاگرد جواهر فروشي بودم و او مرا امين خود مي دانست روزي از روزها با هم در كشتي گوچكي نشسته بوديم و سفر دريا مي كرديم و همينكه شب رسيد جواهر فروش بخواب رفت كشتي به جزيره اي نزديك شد من صندوفچه جواهرات را بر داشتم خود را آرام به دريا انداختم تا شنا كنان خود را به جزيره برسانم اما غافل آنكه آب آن دريا آنقدر شور بود كه پس از چند لحظه چشمهايم را نابينا كرد م نتوانستم چراغهاي جزيره را ببينم هميطور سرگردان در دريا دست و پا مي زدم تا روز كه شد كشتي بزرگي از آن نزديكي مي گذشت ملاحان آن مرا نجات دادند و باين شهر آوردند و چون راه به جائي نمي بردم نا علاج به اين كاروانسرا آمدم و صندوقچه جواهرات را در همان زير زمين گوشه كاروانسرا پنهان نمودم اين بود سر گذشت من

حرفهاي گداي دوم كه تمام شد دزد شاد و خوشحال به طرف زير زمين گوشه كاروانسرا رفت و با بيلچه اي كه همراه داشت بنا كرد كف آنرا كندن گداهاي كور كه او را فريب داده بودند بلند شدند و رفتند در را از پشت به روي او بستند و بعد هيزم آوردند و پشت در زير زمين ريخته و آنها را آتش زدند دزد كه راه گريزي نداشت بگوشه اي خزيد اما از نفت و دود هيزمها چشمهايش كور شد وقتي بيرون آمد دو گداي ديگر او را نزد خود نگه داشتند و با هم شدند سه گداي كور .

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 12:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

JavaScript Codes