ابو حامد فريدالدين محمد عطار نيشابوري يكي از عرفا و صوفيان صاحب نام و نشان و حكيمي عالم و دانشمندي وارسته و تشنه و جوياي حق و حقيقت بوده است كه از ابتداي جواني در پي كيمياي علم و دانش و علوم و فنون بوده تا به مقاماتي دست يافته از پيشوايان طريقت گشت و يكي از حاملان بزرگ فلسفه اشراق شد. (حقيقت، صص 5-473) تا آنجا كه مورد تجليل و اكرام بزرگان و پيشروان راه راستين عرفان و طريقت مانند حضرت مولوي و جناب شيخ شبستري واقع شده است:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
عطار روح بود و سنائي دو چشم او ما از پي سنائي و عطار آمده ايم
«مولوي»
يا:
مرا از شاعري خود عار نايد كه در صد قرن چون عطار نايد
«شبستري»
عظمت و شهرت عطار در محدوده مرزهاي ايران زمين محدود نگشته و ايشان با عنوان «پيرمعرفت» جزو برگزيدگان و صاحبان كرامات در ساير كشورها نيز معروفيت بسزايي دارند، چنانكه در رساله «چيت سازان» و در رساله «فتوت نامه آهنگران»، در اولي از چهار پير معرفت ياد شده (عطار، حافظ، شمس تبريزي و ملاي روم) و در دومي از پنج پير معرفت (شاه قاسم انوار، شمس تبريزي، عطار، سعدي و حافظ).
(اين رسايل خطي در پاكستان قرار دارد. ايرج افشار ص 54).
قبل از هرچيز بايد اين نكته روشن شود كه سرچشمه تصوف اسلامي در شريعت اسلام دارد و هدف غايي و نهايي آن نفوذ در مغز و اعماق مفاهيم جهان شمول دين و رسيدن به معني و مقصود نهايي انبياء مي باشد كه عبارت است از ساختن انسان والاي متعهد و مسئول و متقي عاري از تعصبات جاهلانه و بي اساس و حب و بغض هاي پليدي كه حاصلي جز صدمه و خسران ندارد. هدف متخلق شدن به اخلاق الله و گرفتن خوي فرشتگان و عشق به معبود و معشوق ازلي و ابدي و همه مخلوق جهان هستي است كه آفريده اويند صرف نظر از رنگ و نژاد و باورها و اعتقادات آنها.
شيخ ابوالحسن خرقاني دستور داد بر سر در خانقاهش در بسطام بنويسند:
«هر كه درين سرا آيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، چه آنكس كه در درگاه خداوند به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».
راه تصوف (كه طريقت است و راه سلوك) از طريق دين و از ميان راه انبياء است تا رسيدن به عرفان يعني شناخت و درك حقيقت خداوند يا حقيقت و منشاء و اصل هستي و عرفان هدف نهايي راه عارف و سير و سلوك و تصوف است. صوفيان معتقدند كه جز از راه دين به اسرار الهي و يافتن حقيقت راهي نيست. به همين جهت هميشه انجام واجبات دين را بر ذكر و دعا و توسل مقدم مي دارند و تسبيح را پس از نماز به دست مي گيرند. عراقي عارف دلسوخته قرن هفتم هجري فرمايد:
برون از شرع هر راهي كه خواهي رفت گمراهي خلاف دين هرآن علمي كه خواهد خواند شيطاني
«ديوان عراقي»
سالك راه حق به قول شيخ عطار:
گرچه ره بر آتش سوزان كند خويشتن را قالب قرآن كند
«ديوان عطار»
و در فتوت نامه مي فرمايد:
به طاعت كوش تا ديندار گردي كه بي دين را نزيبد لاف مردي
پرستش كن خداي جاودان را مطيع امر كن تن را و جان را
صوفي و عارف راستين نداي «كه يكي هست و هيچ نيست جزو لا اله اله هو» (ترجيع بند هاتف) را از مسجد، از ميخانه، از كنيسه، از كليسا، از آتشكده و از معبد مي شنود (يثربي، ص .174) چنانكه در قرآن كريم آمده است، «و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات» (بقره: 148) يعني هر گروه و دسته اي را جهتي است كه رو سوي آن مي كند، پس پيشي گيريد در انجام اعمال نيك و همچنين «و لكل درجات مما عملوا» (احقاف: 19) يعني هر كسي را مرتبت و درجه بسته به اعمالي است كه انجام داده و اين خطاب به همه انسانهاست.
مرد عارف طبق نص صريح قرآن حق را در وجود هر انساني مي جويد كه متقي تر است، در مسلمان، در زرتشتي، در ارمني و مسيحيان ديگر، در يهودي راستين، در هندو و بودايي و سرخ و سفيد و زرد و سياه كه همه آفريده اويند چرا كه فرمود ما شما را آفريديم (خطاب به همه انسانهاست، مگر آنكه انسان يا فرقه و گروهي را بشناسيم كه آفريده او نباشد !) و شمار را به فرقه ها و شعبه ها و قبيله هايي تقسيم كرديم براي شناخت، «ان اكرمكم عندالله اتقيكم» هر كس از شما كه متقي تر و صالح تر و پاك تر باشد. عزيزترين شما در نزد ماست. براي مرد عارف اهل دلي كه حاضر نيست موري را بيازارد كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» چگونه مي تواند مردمي را كه خداوند آفريده بيازارد و يا تعصبات نژادي و فرقه اي داشته باشد؟ او مي داند:
در هيچ سري نيست كه سري ز خدا نيست.«حافظ»
و به قول درويش مقصود تيزگر معروف به شيخ رباعي:
در ذكر تو هر ذره زباني دارد هر ذره بتو راز نهاني دارد
ذكر تو بود صيقل آيينه جان بي ذكر تو نيست هر كه جاني دارد
او مي داند همه انسانها به دنبال خير و بركت و سعادت و آزادي خود و ديگران گامي بر مي دارند و همه انسانها خواهان نيكي، يگانگي و دوستي و صفا و صميميت اند و از جنگ و خونريزي و اجحاف و ظلم بيزارند (اگر اينگونه نباشد انسان نيستند). حال، اهل مذاهب و اديان مختلف و افراد گوناگون بسته به ميزان فهم و درك و معلومات و سواد و مشرب و ذوق و سليقه خود و تاثيرات محيطي كه در آن بزرگ شده اند و تاثير افراد و افكاري كه با آن برخورد داشته اند، هر يك راهي را انتخاب مي كنند كه معتقدند آنان را به سر منزل مقصود مي رساند. هر كدام به طريق خود مي كوشند «در دل يار به هر شيوه رهي باز كنند» و درد سرگشتگي و بي ساماني خود را تسكين دهند به قول عطار:
از مي عشق تو بريخت بر دل آدم اندكي از دل او به هر دلي دست بدست مي رود
اينجاست هر كس به قدر درك خود و به ميل خود، به طريقي كه او را تسكين مي دهد و آرامش مي بخشد و مي پندارد كه به وصال معشوق و ديدار و لطف دوست خواهد رساند و او را به خدا (يعني خير و بركت و نيكي مطلق) نزديك خواهد كرد، كوبه اي را مي گيرد و به روش خود به صدا در مي آورد. فرقي هم نمي كند، اگر اخلاص و صميميت در كار باشد، دريچه اي به رويش باز خواهد شد. ولي اگر رنگ و ريايي در ميان باشد و اگر تظاهر و فخر فروشي و خودنمايي و كاسبي در كار باشد و به فكر درآمد و عوام فريبي باشد كه كفر است و الحاد. حتي عبادت ريايي نيز چنين باشد.
به قول عراقي:
دلي تا باشد اصطبل ستور و گلخن شيطان نيايد از مشام جان نسيم روح ريحاني
اما حقيقت و جوهر عرفان عبارت است از جهاد اكبر (جهاد با نفس) و رسيدن به آگاهي و بصيرت دروني كه در آن صورت همه مسائل و كليه مشكلات بشر حل مي گردد. ديگر او و من و تويي باقي نمي ماند كه اختلافي باقي بماند، همه «ما» مي شود عليرغم تفاوتهاي ظاهري در دين و در باورهاي گوناگون. چشم به مغز و درون اديان روشن مي گردد كه همه اديان يكي است و به اسلام قرآني و دين خاتم يعني مكمل همه اديان قبلي ختم مي گردد.
هدف عرفان بينايي و بصيرت دروني است و اگر آدم به اين مرحله برسد خواهد توانست چشم برهم نهاده همه آفاق و انفس را سير كند. فرسنگها دورتر را بنگرد و همه چيز را ببيند و رابطه اي همچون رابطه ميان پيامبر اكرم «ص» با اويس قرني برقرار سازد كه هرگز يكديگر را نديده بودند ولي از كوچكترين حركات و سكنات يكديگر باخبر بودند (تذكرة الاولياء صص 29-19).
عطار مي فرمايد:
دلي كابينه اسرار گردد ز نعتت خواجه احرار گردد
(ص 655)
براي اين كار لازم است انسان به نفس مطمئنه برسد. يعني چشمه دل وي از جوش و خروش هاي مادي و دنيوي آرام گيرد تا بتواند در سطح زلال و آيينه مانندش نقش همه چيز و همه جا و همه كس را بوضوح ملاحظه كند.
سالكان طريق، ذكر دايم را وسيله اين آرامش و آسايش روح و جسم و جان مي دانند كه: «الا بذكر الله تطمئن القلوب» (صدرالدين قونوي در كتاب الفكوك انواع كشف و شهود را شرح مي دهد و محمد خواجوي «محقق» در مقدمه طولاني كتاب با زباني بس ساده و گيرا به آن اشاره اي مستوفي دارد، ص شصت و دو). توضيح لازم در اينجا اين است كه منظور از چشم پوشيدن از لذات دنيوي و كشتن نفس اماره، گوشه نشيني و عزلت اختيار كردن و پشت پا زدن به انجام مسئوليت ها و شانه خالي كردن از زير بار انجام وظايف ملي و اجتماعي نيست بلكه منظور از ميان بردن حرص مسائل دنيوي و حب و بغض هاي جاهلانه است.
به خلاف تصورات غلطي كه در ميان بعضي اروپاييان متداول است كه افكار و فلسفه شرقي چون با متافيزيك مربوط است تسلط زور و جبر را بر شخصيت افراد تجويز كرده و انسان را به عنوان آلت مطرح مي كند نه بعنوان عاملي كه قادر به حدوث باشد و سعي و كوشش براي تسلط به جهان را توسط فرد از خصوصيات اروپايي و آمريكايي مي داند (جاكابچير، ص 130) بايد متذكر شويم كه اين با فلسفه و روح عرفان راستين مغايرت دارد. «ليس للانسان الي ما سعي».
مرد عارف و صوفي واقعي در درجه اول كار و مسئوليت و وظيفه اجتماعي خود را انجام مي دهد. چنانكه به قول عطار:
گر تو بنشيني به بيكاري مدام كارت اي غافل كجا زيبا شود؟
(ص 349)
وي بر هر چيز انجام وظيفه اجتماعي و خدمت همسر و تربيت فرزند را مقدم مي دارد و بعد خدمت به خلق خدا را. ولي در همه حال به ياد خدا و معشوق ازلي و عشق ابدي خود نفس مي كشد و دم مي زند. از لذات دنيوي به حد متعادل و از نعمت هاي خداوندي به حد اكمل استفاده مي برد و در هر حال شكرگزار حق نيز هست. اين معني را حضرت شيخ عطار در الهي نامه بوضوح شرح داده كه پدري شش فرزند داشت كه هر يك آرزويي محال و غيرممكن را در سر مي پروراند و طالب چيزي موهوم بود. پسر اول عاشق دختر شاه پريان بود، دومي شيداي دست يافتن به سحر و جادو، سومي طالب جام جم و چهارمي خواهان آب حيات، پنجمي در آرزوي انگشتر سليمان و ششمي جوياي كيميا. پدر در طول اين داستان طويل كه از بيش هفت هزار بيت تشكيل مي گردد با آوردن داستانها و مثالهاي مختلف پسران را متوجه بيهودگي اينگونه خواب و خيالها و خواسته هاي بدون عمل مي سازد و ازين خواهشهاي نامعقول بازشان مي دارد.
برو كار مي كن مگو چيست كار كه سرمايه جاوداني است كار
به هر صورت سالك حقيقي مرد راه و عارف و صوفي راستين كامل كسي است چون علي عليه اسلام كه وظايف اجتماعي و ديني خود را به بهترين نحو انجام دهد، به هنگام عبادت چنان حضور قلب داشته باشد كه اگر تير از پاي مجروحش بيرون آورند حس نكند و با در دست داشتن بيت المال و هستي ديگران در دست خود براي قوت زندگي كار كند و از دستمزد و دسترنج خود گذران نمايد، از نعمات و خوبي هاي زندگي به نحو احسن استفاده كند و درون خود را پاكيزه و منزه سازد و نيروهاي شگرف باطن را فعال ساخته و به كار گيرد و به خلق خدا و همه موجودات عشق بورزد و وجودش براي اجتماع بشري منشا خير و بركات باشد و به گونه اي زندگي كند كه چون در گذرد: مسلمانش به زمزم شويد و كافر بسوزاند.
و به قول حضرت راز:
طريقت چو ز اسرار دين خداست شريعت ازين سر قويم و بپاست
طبق شجره نامه اي كه آقاي احمد مجاهد در كتاب مجموعه آثار فارسي احمد غزالي (انتشارات دانشگاه تهران شماره 1717) آورده و همچنين در رساله كماليه از امير عبداله برزش آبادي از عارفان قرن نهم هجري (صفحات 25 و 26) و در كتاب اسرار التوحيد از قول حضرت ابوسعيد ابوالخير (صفحات 32 و 33) آمده است كه تصوف از حضرت ختمي مرتبت محمد بن عبدالله «ص» و بعد از ايشان از مولي الموحدين حضرت علي بن ابي طالب «ع» شروع مي شود تا معروف كرخي كه خرقه از حضرت ثامن الائمه امام رضا عليه السلام گرفت و بعد از وي تا احمد غزالي همه فرق صوفيه يكي بودند و از آنجا به شعبه هاي گوناگون تقسيم شدند و به تدريج تعداد آنها بيشتر گرديد تا امروز كه در ايران حدود چهارده الي پانزده سلسله يا بيشتر وجود دارد. از سوي ديگر جريانات فكري و فلسفي و عقايد و نظريات ديني و عقيدتي و آداب و رسوم گوناگون چيزي نيست كه بتوانيم ادعا كنيم خلق الساعه بوده و هر يك از مكاني يا طرز فكري خاص جوشيده است.
بنابراين جريانات فكري و مذهبي در طي اعصار و قرون بر يكديگر اثر متقابل گذاشته و از يكديگر متاثر شده اند (صبور، ص 61) براي مثال عدد هفت و موضوع هفت شهر عشق يا هفت مرحله سلوك و هفت وادي عشق كه عطار در منطق الطير خود به زيبايي و لطف و جذابيت تمام وصف كرده است از سنن و اعتقادات و طرق تزكيه نفس و خود سازي در قديم سرچشمه مي گيرد. مصريان قديم براي تزكيه نفس هفت مرحله را قائل بودند و در آيين مهرپرستي مقامات هفتگانه اي وجود دارد كه انسان را به عشق مطلق و خرد و حقيقت هستي مي رساند. اين مقامات هفتگانه عبارتند از:
پرنده يا كلاغ – پارسا – سرباز – شير – ايراني – پيك خورشيد و پدر يا پير، اصطلاح پير و مرشد نيز از همين واژه گرفته شده است (حقيقت، ص. 323).
عطار بزرگ نيز مراحل هفتگانه اي را براي سير و سلوك و طلب حقيقت و رسيدن به درجات عاليه خود سازي تا آگاهي كامل و رسيدن به ديدار روي دوست در نظر گرفته به شرح زير:
طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او يا فناء في الله. اين هفت وادي در منطق الطير بيان شده است:
گفت ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگه است
از اشعار عطار بر مي آيد كه هفت وادي را خود سير كرده و به منزلگاه حق و حقيقت رسيده است يعني وي سالكي بوده كامل واصل. البته اين مراحل و در نهايت سرچشمه حقيقت را با چشم سر نتوان ديد بلكه با ديده سر مشاهده توان كرد چنانكه مولي علي عليه السلام در يكي از خطبه هاي دلكش نهج البلاغه مي فرمايند: لا يدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن يدركه القلوب بحقائق الايمان (ديوان عراقي ص 524).
اول مرحله طلب: در اين مرحله سالك راه حقيقت بايد مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوي دارد و در همه حال و همه جا يار را بجويد و به دنبال او كه در درون وي است، كند و كاو و جستجو نمايد. اين وادي وادي پر خطري است ولي سالك نبايد وحشتي به دل راه دهد؛ سر تا پا تسليم رضاي او باشد و بكوشد تا بيابد كه عاقبت جوينده يابنده بود:
چون فرود آيي به وادي طلب پيشت آيد هر زماني صد تعب
جد و جهد آنجات بايد سالها زانكه آنجا قلب گردد حالها
چون عطار نشان مي دهد كه وي از اين مرحله به سلامت گذشته است:
از بس كه نشان او بجستم نه نام بماند و نه نشانم
(ص 478)
و يا:
عمري چو قلم به سر دويدم گفتم مگر از رسيدگانم
(ص 480)
و همچنين:
ديريست كه اوست آرزوي ما بي او به بهشت سر فرو نياريم
(ص 512)
دوم مرحله عشق: درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد:
زنده دل بايد درين ره مردكار تا كند در هر نفس صد جان نثار
درين حال سالك خود را در مسير و جريان كل كاينات مي بيند و با تمام ذرات هستي همراه و همراز مي گردد؛
گر ترا آن چشم غيبي باز شد با تو ذرات جهان همراز شد
درين حال فكر عافيت و دور انديشي و مآل انديشي از وجودش رخت مي بندد و آتش عشق به يك شعله، خرمن عقل دور انديش و محافظه كار را مي سوزاند و به ياد مي دهد:
عقل در سوداي عشق استاد نيست عشق كار عقل مادر زاد نيست
عشق اينجا آتش است و عقل دود عشق چون آمد گريزد عقل زود
وجود عطار، مالامال از عشق و شور مستي بود كه خود مي فرمايد:
از عشق در اندرون جانم درديست كه من همي ندانم
(ص 478)
و همچنين:
گر در سر عشق رفت جانم شكرانه هزار جان فشانم
بي عشق اگر دمي بر آرم تاريك شود همه جهانم
و يا:
مرغ عشق آواره ديرينه بود باز يافت از عشق او حالي نشان
در پريد و عشق را در برگرفت عقل و جان را كارد شد با استخوان
و باز:
درد دل دارم جهاني بي تو من زانك نشكيبم زماني بي تو من
(ص 543)
سوم مرحله معرفت: كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: «معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد:
جان ما را تا به حق شد چشم باز بس كه گفت و بس گل معني كه رفت
پاك رو داند كه در اسرار عشق بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
آنچه ما ديديم در عالم كه ديد؟ و آنچه ما گفتيم در عالم كه گفت؟
آنچه بعد از ما بگوييد آن ماست زانكه راز گفت نيست از ما نهفت
تربيت ما را ز خوان مصطفاست لاجرم خود را نمي يابيم جفت
طبق مفاد اين بيت آخر صوفي و عارف و سالك اسلامي بايد همه خورد و خوراك روح و جان خود را از خوان مصطفي حضرت محمد بن عبدالله «ص» بجويد و جز آن را حقير و مردود شناسد كه عرفان نشأت از دين مي گيرد و به قول پروفسور مكدونالد: همه مسلمانان دين دار فكور عارف مي شوند (عرفاي اسلام، ص 470).
چهارم مرحله استغنا: درين مرحله صوفي و سالك چنان به «او» متكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد: و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي برد:
اي بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع در كوي رجا دامن پندار گرفتيم
(ص 507)
و اين مرحله رسيدن به فقر سلوكي است كه استغناي كامل و بي نيازي به همه چيز است و اين همان است كه پيامبر اكرم مي فرمود: الفقر فخري. كه رسيدن به اين مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه هاي دنيايي، پا گذاردن بر سر افلاك و نه گنبد ميناست و اينجاست كه سالك مي تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنيا و زخارف خاكي مشاهده كند و صفات خداوندي را در وجودش متجلي ببيند چنانكه عراقي مي فرمايد:
بازيچه مدان تو خواجه ما را ما از صفت جلال اوييم
پنجم مرحله توحيد: اكنون عارف به مرحله توحيد مي رسد «چشم دل باز مي كند كه جان بيند» در اين حال مشاهده مي كند كه در جهان «يكي هست و هيچ نيست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وي مي بيند. حضرت علي عليه السلام مي فرمايد:
ما نظرت في شيء الا و ما رأيت الله فيه
در اين حال عارف همه چيز و همه جا را چون به قول زرشت (يسنا 6 بند 15) مظهر و آفريده اويند زيبا مي بيند و مي ستايد (دينشاه ايراني، ص 41) و به قول باباطاهر:
به دريا بنگرم دريا ته بينم به صحرا بنگرم صحرا ته بينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته بينم
عارف مي بيند كه همه چيز مظهر زيبايي اوست:
اي گرفته حسن تو هر دو جهان در جهالت خيره چشم عقل و جان
جان تن جانست و جان جان تويي در جهان جاني و در جاني جهان
(ص 524)
عطار مي فرمايد:
از هر دو جهان مهر يكي را بگزيديم در آرزوي او كم اغيار گرفتيم
(ص 507)
وي حتي جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستي كه جلوه رخ دوست است دوگانگي مي داند، به مصداق كنت كنزا مخفيا، معتقد است كه جهان هستي تجلي و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هيچ نيست تا جايي كه فرياد برمي آورد:
هر كه دعوي انا الحق كند و حق گويد آن دو گويان خودي را به سر دار كنيم
ششم مرحله حيرت: در اين مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفكر و حضور، حيرت و سرگرداني وارد مي شود و آنگاه او را متحير مي سازد و در طوفان فكرت و معرفت سرگردان مي شود و هيچ باز نداند.
روزبهان بقلي در شرح شطيحات مي نويسد: گفت اگر عيان كني زنديقي، اگر شاهد شوي متحير گردي، ليكن حيرت در حيرت و بيابان در بيابان (سجادي، ص 319). رسدي به عالم عدم در عدم و در آن متحير شدي تا نداني كه تو كيستي. آنگه در تو انوار قدم پيدا شود و تو را در خود باقي گرداند. به او بماني و به نعت تحير و عجز از ادراك آن و حقيقت آن (ايضا ص 485 و 332).
عطار مي فرمايد:
در مانده ايم و راه بسي دورست ما راه بكار خود نمي دانيم
ما چاره به كار خود نمي سازيم چون جمله زكار خويش حيرانيم
و يا:
خويش را چند زانديشه سرگردانيم در تحير دل خود زير و زبر گردانيم؟
و يا:
در رهت حيران شدم اي جان من بي سرو سامان شدم اي جان من
(ص 542)
و همچنين:
بس عقل كه شد مات به يك بازي عشقش وز عقل بدين مات به شهمات گرفتيم
مرحله آخر ياوادي فنا: اين مرحله مرحله نيستي و محو شدن سالك است از خود و بقاي اوست در حق. در اين حال منيت و خود خواهي وي به همراه همه صفات مذموم و ناپسند نابود مي شود و وجودش زنده مي گردد به صفات پسنديده و محمود الهي (رساله قشريه، ص 46). بوسعيد ابوالخير مي فرمايد: «زندان مرد، بود مرد است» (اسرار التوحيد، ص 206) درين مرحله است كه انسان به آزادگي مطلق مي رسد .
فنا پايان راه سير الي الله است و شروع بقاء بالله و يا شروع سير في الله. در اين حال است كه انسان متخلق به اخلاق الله مي گردد و لياقت جانشيني خدا را و جايگاه خليفة الهي را پيدا مي كند و چنان غرق درياي افعال الهي مي شود كه نه خود را و نه غير را اراده اي نبيند جز فعل و اراده و اختيار مطلقه حق تعالي. در اينجا سالك به ايمان كامل مي رسد و تسليم محض است. يعني مسلمان واقعي كه هدف غائي و نهائي اسلام و هر دين توحيدي ديگر تسليم محض بنده است به اراده و مشيت او.
در سوره شريفه حجرات آيه 14 مي خوانيم كه: «باديه نشينان گفتند ايمان آورديم. بگو ايمان نياورديد و لكن بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان به دلهاي شما وارد نشده است».
عطار مي فرمايد:
چونكه گردي فاني مطلق ز خويش هست مطلق گردي اندر لامكان
و يا:
چون نماند از وجود من اثري پس از آن حال خود نمي دانم
(ص 478)
در حضور چنان وجود شگرف چون نمانم بجمله من مانم
و همچنين:
عقل و دل و جان چو بي نشان شد از كنه تو چون دهد نشانم؟
(ص 481)
و يا:
چون نديدم از تو گردي پس چرا در تو سرگردان شدم اي جان من؟
در فروغ آفتاب روي تو ذره اي حيران شدم اي جان من
در هواي روي تو جان در ميان از ميان جان شدم اي جان من
تا ترا جان و دل خود خوانده ام بي دل و بي جان شدم اي جان من
چون رخت پيدا شد از بي طاقتي در كفن پنهان شدم اي جان من
خاك شد عطار و من بر درد او ابر خون افشان شدم اي جان من
(ص 481)
گزيده منابع
آلبرت، آوي، تاريخ مختصر فلسفه در اروپا، ترجمه علي اصغر حلبي، تهران: انتشارات زوار.
استخري، احسان الله، اصول تصوف، تهران: كانون معرفت، 1338.
افشار، ايرج، «فتوت نامه آهنگران» در: فرخنده پيام، دانشگاه مشهد.
ايراني، دينشاه، اخلاق در ايران باستان، تهران: سازمان انتشارات فروهر.
بانويي، ماهدخت عرفاي اسلام، تهران نشر هما، 1364.
بچير، جاكا، «پيدايش فلسفه در اسلام و سهم ايران»، مجله هلال، پاكستان.
سجادي، سيد جعفر، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، تهران: طهوري، 1370
صبور، داريوش، عشق و عرفان و تجلي آن در شعر فارسي، تهران: زوار، 1349.
طوسي، بهرام، «مقايسه رومئو و ژوليت شكسپير با خسرو شيرين نظامي»، مقاله ارائه شده در كنفرانس بين المللي نظامي، تبريز، 1369.
طوسي، بهرام، «شاه همدان و راه عرفان» (مقاله).
طوسي، بهرام، «فضولي و هفت وادي طريقت» (مقاله).
طوسي، بهرام، «عرفان از ديدگاه مكتب اسلام» (مقاله)
قونوي، صدرالدين، الفكوك، تهران: مولي، 1371.
قيصري، ابراهيم، «فرهنگواره القاب و عناوين بزرگان مشايخ صوفيه»، مجله دانشكده ادبيات، ش 3 و4 پاييز و زمستان، 1362.
ناصح، محمد مهدي، «اقوال عرفا در شناخت معرفت معارف، تصوف، صوفي» در فرخنده پيام، دانشگاه مشهد 1360.
نايل، حسيني، «فريد الدين محمد عطار نيشابوري»، ادب دوره 21، شماره 1، 1352.
نيكلسون، رينولد، تصوف اسلامي، ترجمه: محمد رضا شفيعي كدكني، تهران: توس، 1358
مقدم، علي، ديباچه اي بر عرفان مولانا، تهران. عطايي، 1354.
مينورسكي، ولاديمير، «اهل حق» در: بيست مقاله ايرانيكا به زبان انگليسي، انتشارات دانشگاه تهران، 1964 م.
مقامات و احوال در تصوف
دكتر نصرت جهان ختك
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
«مولوي»
يكي از علومي كه در دامن فرهنگ اسلامي زاده شد و رشد يافت و تكامل پيدا كرد علم «عرفان و تصوف» است. قديمترين شكل تصوف اسلامي تزهد و تقثف است كه اساسا عكس العملي بوده در مقابل دنيا دوستي و انهماك در لذات، يعني از يك نوع طغيان داخلي و برآشفتگي ذهني بر ضد بي عدالتيهاي اجتماعي و بي عدالتيهاي افراد و مردم، و مهمتر از همه، خصوصا بر ضد خطايا و معاصي شخصي خود و اقبال به تصفيه و تطهير باطن تا به هر وسيله اي هست مورد رضاي خدا شوند . اين است آنچه از سبك زندگي و گفتار صوفيان عهد اول يا بهتر آن است گفته شود زهاد اوايل اسلام از قبيل حسن بصري، مالك بن دينار، حبيب عجمي و ابراهيم ادهم بر مي آيد.
مدتي نگذشت كه علم و فلسفه در بين مسلمين شايع شده و تشتت ناشي از ظهور فرق مختلف موجب شك و ترديد گرديد و خود اين امر سبب شد كه نهضتي مخالف نهضت علمي به وجود آيد و جماعتي راه وصول به معلوم را واردات قلبي و مكاشفه بدانند و از طرف ديگر خشكي و تعصب و تنگ حوصلگي و سخت گيري بعضي از فقهاء و اهل ظاهر معدلي ايجاب مي كرده و همين امر سبب شده كه جماعتي در مقابل آنها به عرفان و تصوف بگروند. حاصل آنكه، بتدريج افكار عارفانه در عقول مسلمين پيدا شد. يعني صوفيان بدقت و كنجكاوي در قرآن نگريسته و از قرآن دلائلي استنباط كردند.
با اينكه اين فكر يا ايدئولوژي صوفيه عقايد نظامات جامعه را بهم نمي زد، با اين حال صوفيه كمال احتياط را به كار برده همه جام به عقايد و افكار خود رنگ قرآن و حديث زدند و اصول عقايد خود را مطابق مذاق متشرعان در آوردند ولي فقهاء و متكلمان هر دو دسته به دشمني و معارضه با صوفيه برخاستند.
با همه اينها تصوف تا به اندازه اي پيش رفته و ريشه پيدا كرده كه تقريبا از همه مذاهب اسلامي و افكار و آراء و عقايد جهانگير شده است.
مهمترين علت پيشرفت تصوف اين است كه تصوف با قلب و احساسات كار دارد نه با عقل و منطق، و بديهي است كه عقل و منطق سلاح خواص است و اكثر مردم از به كار بردن آن عاجزند و ملول مي شوند. نقطه حساس انسان قلب او است و سخني پيشرفت كلي مي كند كه ملايم با احساسات و موافق با خواهشهاي قلب باشد.
باعاقلان بگوي كه ارباب ذوق را عشق است رهنماي، نه انديشه رهبر است
صوفي تمام دين و مذهب را براي تصفيه قلب و زدودن زنگار آن مي خواهد، با عشق سروكار دارد و اگر به استدلال هم مي پردازد با قلب و احساس استدلال مي كند نه با فكر و انديشه. آنچه فقيه خشك و عالم موشكاف با خشونت و كندي مي خواهد به آن برسد صوفي با پر عشق و مدد ذوق و نيروي شور و شوق مي خواهد از آن بگذرد و بالاتر رود و به قول علامه اقبال
بي خطر كود پرا آتش نمرود مين عشق عقل هي محو تماشاي لب بام ابهي
ترجمه: عشق بدون هيچ نوع ترس و وحشتي خودش را در آتش نمرود انداخت و عقل هنوز لب بام محو تماشاي اين عمل عشق مي باشد.
لذا چون مذهب صوفي عشق، و مايه او ذوق و احساس است، كلامش دقيق و لطيف و موثر مي شود، اين است كه زبان تصوف مانند نغمات دلكش موسيقي خوش آهنگ و دلپذير شده است.1
تصوف ماخوذ از صوف بالضم كه به معني پشم و نوعي از پشمينه است و در اصطلاح از خواهش نفساني پاك شدن و اشياي عالم را مظهر حق دانستن است2.
نام مذهب طايفه اي از اهل حقيقت كه از خواهش نفساني پاك شده و از اشياي عالم را مظهر حق مي دانند و گويند در زمان سابق اين طايقه صوف مي پوشيدند، لذا تصوف را بر افعال و اعمال آنان اطلاق نمود ه اند و يا آنكه آن كلمه مي تواند مشتق از صوف باشد كه به معني يك سو شدن و روگردانيدن است.3
يكي از مشايخ را پرسيدند كه حقيقت تصوف چيست؟ گفت پيش از اين طايفه اي بودند در جهان به صورت پراكنده و به معني جمع و امروز طايفه اند به صورت جمع و به معني پراگنده.4
گر ديگر آن نگاه قبا پوش بگذرد ما نيز جامه هاي تصوف قبا كنيم
علم تصوف علمي كه در آن بحث مي شود از اعراض از ما سوي الله و وصول به حق5.
خلاصه آنكه در جامعه مسلمين تصوف يا عرفان به طريقه اي مي گويند كه به عقيده پيروان آن وصول به حق از آن راه امكان پذير مي باشد و اين وصل بر سير و تفكر و مشاهدات استوار است و در سير و سلوك انسان بايد منزل به منزل راه خود را ادامه دهد، از اين نظر عرفان پويايي است و تحرك در آن همواره ادامه دارد، لذا بدون پويايي اين راه را نمي شود پيمود، ولي در اين تحرك يا پويايي حتما بايد شريعت رعايت شود، لذا آنهايي كه شريعت را رعايت نمي كنند راهروان واقعي اين مسلك نمي باشند:
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
(حافظ)
ابن عربي مي نويسد: الشريعه ابدا لاتكون بمنزل: شريعت هرگز كنار گذاشته نمي شود، لذا تا آخر حيات، بايد شريعت را رعايت كنند. مولانا مي گويد:
جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و زمنكر احتراز
عرفا با ساير طبقات فرهنگي اسلامي از قبيل: مفسرين، محدثين، فقهاء، متكلمين، فلاسفه ادباء و شعرا يك تفاوت مهم دارند و آن اينكه علاوه بر اين كه يك طبقه فرهنگي هستند و علمي به نام عرفان به وجود آورده اند و دانشمندان بزرگي در ميان آنها ظهور كرده و كتب مهمي تاليف كرده اند، در عين حال يك فرقه اجتماعي نيز در جهان اسلام به وجود آورده اند با مختصاتي مخصوص به خود. بر خلاف ساير طبقات فرهنگي از قبيل فقهاء و حكماء و غيره كه صرفا طبقه اي فرهنگي هستند و يك فرقه مجزاي از ديگران به شمار نمي روند.
اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگي ياد شوند غالبا با عنوان عرفا و هر گاه با عنوان اجتماعي شان ياد شوند غالبا با عنوان متصوفه ياد مي شوند. عرفا و متصوفه هر چند يك انشعاب مذهبي در اسلام تلقي نمي شوند و خود نيز مدعي چنين انشعابي نيستند و در همه فرق و مذاهب اسلامي حضور دارند، در عين حال يك گروه وابسته و به هم پيوسته اجتماعي هستند، يك سلسله افكار و انديشه ها و حتي آداب مخصوص در معاشرت ها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و سكونت در خانقاهها و غيره به آنها به عنوان يك فرقه مخصوص مذهبي و اجتماعي رنگ مخصوص مي دهد.
سير و سلوك عرفاني همچنانكه از مفهوم اين دو كلمه پيداست، پويا و متحرك است. برخلاف اخلاق كه ساكن است. يعني در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدي و از منازل و مراحلي كه به ترتيب سالك بايد طي كند تا به سير منزل نهايي برسد. از نظر عارف واقعا و بدون هيچ شائبه مجاز براي انسان «صراط» وجود دارد و آن صراط را بايد بپيمايد و مرحله به مرحله و منزل به منزل طي نمايد و رسيدن به منزل بعدي بدون گذر كردن از منزل قبلي ناممكن است.6 همچنين در سير و سلوك عرفاني از يك سلسله احوال و واردات قلبي سخن مي رود كه منحصرا به يك «سالك راه» در خلال مجاهدات و طي طرق دست مي دهد و مردم ديگر از اين احوال و واردات بي بهره اند.7 اين منازل، مقامات و احوال خوانده مي شود.
مقامات از امور اكتسابي و اجتهادي و از جمله اعمال و در تحت اختيار و اراده سالك است و در صورتي كه احوال از مقوله احساسات و انفعالات روحاني و از حالات و كيفيات مخصوصه نفسي ست كه در تحت اختيار انسان نيست، بلكه از جمله مواهب و افضال نازل از جانب خدا است به قلب سالك بدون آنكه سالك بتواند در نزول آنها به قلب خود يا بر عكس در برطرف شدن آنها از قلب خود ادني تاثيري داشته باشد. به عقيده غالب بزرگان صوفيه از جمله جنيد بغدادي حال بقا و دوام ندارد، بلكه گاهي مثل آنكه برقي بزند پيدا مي شود از ميان مي رود. بعضي ديگر از قبيل حارث محاسبي گفته اند كه بقا و دوام حال ممكن است8.
مقامات سير سالك در طريقت هفت است كه ذيلا از هر يكي از آنها بحث مي شود:
1_ توبه، 2_ورع، 3_ زهد، 4_ فقر، 5_ صبر، 6_ توكل، 7_رضا.
1- مقام اول توبه است، قال الله عز و جل، و من لم يتب فاولئك هم الظالمون، خداوند عز و جل فرمايد: هر آنكه توبه نكند پس او، از ستمكاران است. توبه اولين مقام سير سالك طالب است و آن عبارت است از يك نوع انقلاب حال و تحولي است در طالب و ابتداي حيات تازه اي است. صوفيان توبه را باين شكل تعريف كرده ا ند: بيداري روح است از غفلت و بيخبري، بطوري كه گناهكار از راههاي ناصوابي كه مي پيمايد خبردار مي شود و از گذشته به خود منزجر مي گردد.
جنيد بغدادي گفت، توبه را سه معني است: اول ندامت، دوم عزم بر ترك معاودت، سوم خود را پاك كردن از مظالم و خصومت.
همچنين به عقيده بزرگان صوفيه، توبه نتيجه فضل و رحمت الهي است كه شامل حال گنهكار مي شود9. صاحب منازل السائرين در باب توبه چنين مي نويسد: نام ستمكاري از توبه كننده فرو افتد و توبه درست نشود، جز پس از شناسايي گناه10.
سيد علي هجويري معروف به حضرت داتا گنج بخش در كشف المحجوب درباره توبه چنين مي نويسد: از آنچه يك شرط توبه تاسف است بر مخالفت و ديگر اندر حال ترك لذت و سه ديگر عزم معاودت ناكردن به معصيت. اين هر سه شرط اندر ندامت بسته است كه چون ندامت حاصل شود اندر دل، اين دو شرط ديگر تبع او باشد و ندامت را سه سبب باشد چنانكه توبه را سه شرط بود، يكي چون خوف عقوبت بر دل سلطان شود و اراده كردارها بر دل صورت گيرد، ندامت حاصل آيد و ديگر ارادت نعمت بر دلش مستولي گردد و معلوم شود كه به فعل بدو بي فرماني آن نبايد از آن پشيمان شود و سه ديگر شرم از خداوند شاهد وي گردد و از مخالفت پشيمان شود.11
2_ورع: قال الله عز و جل: و ثيابك فطهر: و جامه خود را پاكيزه كن.
ورع مقام دوم اصحاب طريقت است. بشر حافي گفته ورع آن بود كه از شبهات پاك بيرون آيي و محاسبه نفس در هر طرفه العيني پيش گيري12.
ورع دليل ترس از خدا و خوف دليل معرفت و معرفت دليل نزديكي به خداست.13
بنا به نوشته مولف تاريخ تصوف در اسلام صاحب كتاب اللمع مي گويد: اهل ورع به سه طبقه اند اول آن است كه شخص از آنچه بر او مشتبه است بپرهيزد و آن در چيزهايي است كه در ميان حرام بين و حلال بين آن دو است و شخص متورع همين كه شك و شبهه اي در چيزي پيدا كرد، آن را ترك مي كند.
دوم ورع اهل دل است، يعني ورع شخصي كه چون قلبش از بجا آوردن امري خودداري كند آن امر را ترك كند و از پيغمبر روايت شده است كه: اللائم ما حاك في صدرك.
سهل بن عبدالله تستري مي گويد:
ايمان مرد كامل نشود تا وقتي كه عمل او به ورع نبود و ورع او به اخلاص نبود و اخلاص او به مشاهده و اخلاص «تبرا كردن بود از هر چه دون خداي بود».
چنانكه شبلي گفته سه ورع است يكي ورع عموم، ديگري ورع خصوص و سوم ورع خصوص الخصوص14.
زهد: قال الله عز و جل: بقية الله خير لكم. ترجمه: آنچه نزد خداي باقي است شما را نيكو باشد.
سلوك در هر يكي از مقامات طريقت سالك را براي وصول به مقام ديگر مستعد مي كند. از اين است كه ورع مقتضي زهد است. صوفي علاقه به دنيا را سر منشأ هر خطيه مي شمرد و ترك دنيا را سرچشمه هر عطيه مي داند. زهاد سه طبقه اند:
اول طبقه مبتديان و آنها زهادي هستند كه دستشان از دنيا كوتاه و قلبشان نيز مانند دستشان از طمع دنيا خالي است. چنانكه از جنيد پرسيدند زهد چيست؟ گفت خالي بودن دست از ملك دنيا و خالي بودن قلب از طمع
دوم طبقه متحققين و زهادي كه مصداق قول صوفي و زاهد معروف رويم بن احمد اند كه گفته است زهد ترك حظوظ نفس است، از هر چه در دنيا هست. زيرا در خود زهد حظ نفسي هست به اين معني كه زهد سبب استراحت خاطر و آسايش دروني و نيز جالب ستايش و اعجاب مردم نسبت به زاهد و موجب جاه و احترام در نزد آنها است. بنابراين به عقيده رويم زهد واقعي وقتي است كه قلب هر حظ و لذتي را ترك كند.
سوم زهد طبقه خواص است، يعني آنهايي كه هفت شهر عشق گشته به هست و نيست پشت پا زده اند، اين طبقه حتي در زهد هم زاهدند.15
ابو سليمان داراني مي گويد: زهد آن است كه هر چه ترا از حق تعالي باز دارد آن را ترك كني.
سهل بن عبدالله تستري گفته: روي آوردن بندگان به خدا زهد است16. زهد فرو افتادن رغبت است، بكلي از چيزي17.
فقر: قال الله عز و جل: يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله. ترجمه: «اي مردمان شما فقيرانيد (نيازمنديد) به خداي.
فقر واقعي فقط فقدان غنا نيست بلكه فقدان ميل و رغبت به غنا است. يعني هم قلب صوفي بايد تهي باشد و هم دستش و در اين معني است كه صوفي الفقر فخري مي گويد و با مباهات خود را فقير و درويش مي نامد. زيرا مفهوم آن است كه فقير بايد از هر فكر و ميلي كه او را از خدا منحرف كند، بر كنار باشد18.
هجويري در باب الفقر كشف المحجوب در مورد فقير چنين مي نويسد:
پس فقير آن بود كه هيچ چيزش نباشد و اندر هيچ چيز خلل نه. به هستي اسباب غني نگردد و به نيستي وي محتاج سبب نه. وجود و عدم اسباب به نزديك فقرش يكسان بود.19
علامه اقبال در مورد فقر چنين اظهار نظر مي كند:
چيست فقر اي بندگان آب و گل يك نگاه راه بين يك زنده دل
فقر كار خويش را سنجيدن است بر دو حرف لا اله پيچيدن است
فقر خيبر گير با نان شعير بسته فتراك او سلطان و مير
فقر ذوق و شوق و تسليم و رضاست ما امينيم اين متاع مصطفي است
فقر بر كروبيان شبخون زند بر نواميس جهان شبخون زند
بر مقام ديگر اندازد ترا از زجاج، الماس مي سازد ترا
برگ و ساز او ز قرآن عظيم مرد درويشي نگنجد در گليم20
اما فقرا آن طايفه اند كه مالك هيچ چيز از اسباب و اموال دنيوي نباشند و در طلب فضل و رضوان الهي ترك همه كرده باشند.21 علامه اقبال در مورد مقام فقير چنين مي گويد:
با سلاطين در فتد مرد فقير از شكوه بوريا لرزد سرير
دارا و سكندر سوه مرد فقير اولي هوجس كي فقيري مين بوي اسداللهي
ترجمه: از دارا و سكندر آن مرد فقير بهتر است كه فقر وي داراي بوي اسداللهي باشد، يعني از فيض اميرالمومنين حضرت علي عليه السلام برخوردار باشد.
خواجه عبدالله انصاري مي نويسد: فقر مبري بودن است از چشم داشت بر ملكيت22.
صبر: قال الله عز و جل: واصبر و ما صبرك الا بالله. ترجمه: صبر كن و صبر تو نباشد جز به (توفيق) خدا.
فقر مقتضي صبر است و اگر سالك جوياي حق در فقر و محنت، صبر و تحمل را شعار خود نسازد نتيجه به دست نخواهد آورد. نه فقط فقر بدون صبر بي نتيجه است بلكه سير در ساير مقامات سلوك هم مقتضي صبر است. اين است كه صوفيه صبر را يك نيمه ايمان، بلكه همه ايمان مي دانند23. الله تبارك و تعالي مي فرمايد: ان الله مع الصابرين.
بجا آوردن هر فريضه و ترك هر معصيت بدون صبر انجام نيابد، زيرا دل سالك در هر حال و مقامي كه باشد به چيزي مشغول است كه يا موافق ميل اوست يا مخالف ميل او و در هر دو حال محتاج به صبر است.
به گفته صاحب اللمع صبر بر سه گونه است: متصبر، و صابر، و صبار.
1_ متصبر كسي است كه در خدا و براي خدا صبر كند و جزع و شكايت نكند.
2_ صابر: كسي است كه صبر مي كند در خدا و براي خدا و جزع نمي كند آن چنانكه ذوالنون مصري گفته كه وقتي از بيماري عيادت كردم و در بين آنكه با من حرف مي زد ناله اي مي كرد گفتم هر كه در ضربتي كه به او وارد مي شود صبر نكند در محبت خود صادق نيست. جواب داد: هر كه از ضربتي كه باو وارد مي شود لذت نبرد صادق نيست.
3_ صبار: صبار كسي است كه صبرش در خدا و براي خدا و به وسيله خدا است و چنين شخصي هر گاه جميع بلاياي دنيا بر او وارد شود عاجز نگردد و ابدا تغييري بر او عارض نشود.24
توكل: قال الله عز و جل: و علي الله فتوكلوا ان كنتم مومنين. ترجمه: و بر خدا توكل كنيد اگر بدو گرويده ايد.
توكل لغتي است مشتق از «وكالت» كه موكول اليه «وكيل» و مفوض با او «متوكل» ناميده مي شود.
از نظر عرفا توكل دلبستگي و اعتماد كامل به پروردگار است و اين مقام از كمال معرفت است زيرا انسان هر اندازه خدا را بهتر بشناسد و از قدرت و رحمت و حكمت او زياد آگاه شود، دلبستگي او به آن ذات بي همتا زيادت شود.25
رضا: قال الله عز و جل: يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية. ترجمه: اي نفس آرام گرفته باز گرد به سوي پروردگارت، راضي و پذيرفته.
رضا از مقامات عالي سالك و آخرين آنها است، بلكه آخرين مرحله ورزش اخلاقي و تهذيب نفس است. رضاي به قضاي الهي ثمره محبت كامل به خدا است و عبارت است از اينكه قلب بنده در تحت حكم خداوند ساكن باشد و به تقدير اذعان كند و معتقد شود كه خداوند در قسمت غلط نكرده و هيچگاه خطايي بر قلم صنع نرفته است و هر كه را هر چه داده بجا داده.
صوفي كاملي كه در مقام رضا واقع باشد حتي در پيش آمد بلا، لب به دعا نگشايد، يعني طلب از خداوند كه قضا را تغيير دهد خلاف رضا است.26 صاحب «كشف المحجوب» در مورد «رضا» چنين اظهار مي فرمايد:
بدانكه كتاب و سنت به رضا ناطق است و امت بر آن مجتمع، و رضا به دو گونه باشد يكي رضاي خداوند از بنده و يكي رضاي بنده از خداوند، اما حقيقت رضاي خداوند تعالي ارادت ثواب و نعمت كرامت بنده باشد و حقيقت رضاي بنده، اقامت بر فرمان وي و گردن نهادن بر حكم وي را، پس رضاي خداوند تعالي مقدم است بر رضاي بنده.27
احوال
گفته شد كه حال معني است كه به قلب سالك بدون اختيار و تعمد و جلب و اكتساب وارد مي شوند و از قبيل طرب يا حزن و بسط يا قبض و شوق و انزعاج و امثال آنها.
ابو نصر عبدالله بن علي السراج الطوسي در كتاب اللمع مجموع احوال صاحبدلان را به ده قسم تقسيم نموده كه عبارتند از:
1_ مراقبه، 2_قرب، 3_ محبت (عشق)، 4- خوف، 5- رجا، 6- شوق، 7- انس، 8-اطمينان، 9- مشاهده، 10- يقين.
مراقبه: قال الله عز و جل: لايرقبون في مومن الا و لاذمه. ترجمه: مراقب نباشد در مومن، نه پيماني و نه ذمتي.
مراقبه اين است كه بنده يقين كند كه خداوند در همه احوال بر رازهاي دروني وي آگاه است، يعني مراقب اعمال وي است.
اول حال مراقبه آن است كه بواسطه يقين به اطلاع خداوند بر ضمير بنده اين حال پيدا شود كه فكر بد يا تلقين شيطاني به قلب او راه نيابد و چون خدا را در همه حال و همه جا حاضر و ناظر بيند كمتر به دام هواي نفس اسير شود.
دوم حال مراقبه آن است كه سالك در حال مراقبه كاينات را فراموش كند يعني به حالي باشد كه در آن حال وجود و عدم دنيا براي او يكسان باشد و چنان مراقب باشد كه جز خدا هيچ چيز در ذهن و فكر او نباشد.
حال سوم در مراقبت حال بزرگان اهل مراقبه است كه در مراقبه خدا هستند و از خدا مي طلبند كه آنها را در حال مراقبت رعايت فرمايد يعني خداوند متولي امر آنها باشد و به فضل خويش آنها را مصداق «و هو يتولي الصالحين» فرمايد.
سالك در اين مقام بايد طوري باشد كه خود از ميان برخيزد و بين او و خدا هيچ حجابي باقي نماند.28
از پيغمبر اكرم «ص» روايت شده كه فرمود: خداي را چنان پرستش كن كه گويي او را مي بيني و اگر تو او را نبيني او تو را مي بيند.29
قرب: قال الله عز و جل: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد. ترجمه: و ما از رگ گردن او [انسان] به او نزديكتريم.
در اين حال بنده به خدا نزديكتر مي شود و صوفيان مي گويند حال قرب از احوال بنده اين است كه به قلب خود نزديكي خدا رامشاهده مي كند. مولانا مي فرمايد:
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد توفكندي تير فكرت را بعيد
اي كمان و تيرها بر ساخته صيد نزديك و تو دور انداخته
قرب آن است كه هر چه پيش آيد از ميان برداشته و آنچه حائل ميان محب و محبوب است برطرف گردد:
از حجاب نفس ظلماني برآي تا شوي شايسته قرب خداي
آفتاب از آسمان پيدا نمود چشم نابينا نمي بيند چه سود
بعضي گويند قرب عبارت از سير قطره است به جانب دريا و وصول به مقصود حقيقي و بعضي گويند قرب استغراق وجود سالك است و در عين جمع به قلب از جميع صفات خود به غيب:
قرب بي بالا و پستي رفتن است قرب حق از جنس هستي رستن است
و قرب از احوال بنده اي است كه به قلب خود نزديك شود و مانند ساير احوال است و بعضي گويند: قرب عبد به حق بواسطه معاشقه و مشاهده است30.
حال آنكه قرب عبارت است از زوال حسن و اضمحلال نفس31.
عشق و محبت: اين حال يكي از عالي ترين و مهمترين احوال عارف و از مهمترين مباني و اصول تصوف است.
بزرگترين عامل قوي كه تصوف را براساس عشق و محبت استوار ساخت عقيده به وحدت وجود بود، زيرا همين كه عارف خدا را حقيقت ساري در همه اشياء شمرد و ما سوي الله را عدم دانست يعني جز خدا چيزي نديد و قائل شد به اينكه:
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي
نسبت به هر چيزي عشق و محبت مي ورزد و مسلك و مذهب او صلح كل و محبت به همه موجودات مي شود. شيخ سعدي رحمه الله عليه مي گويد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست32
خواجه عبدالله انصاري مي فرمايد:
محبت تعلق دل است بين همت و انس، در بذل (براي محبوب) محبت از نخستين وادي هاي فنا است.33
خلاصه آنكه به عقيده عارف، عشق بزرگترين سر و رمز الهي است و كمال درجه عارف سوزش او است در محبت.
علامه اقبال مي گويد:
عشق را از تيغ و خنجر باك نيست اصل عشق از آب و باد و خاك نيست
خوف: خداوند مي فرمايد: يخافون ربهم من فوقهم. ترجمه:
مي ترسند از پروردگار خويش كه بر فراز ايشان است.
سالك هر چه بيشتر به خدا عارف شود ترسش از خدا بيشتر خواهد بود، زيرا خوف متولد از معرفت است.
رجا: «رجا» اميدوار بودن است.
سهل بن عبدالله تستري گفته «خوف نر است و رجا ماده و فرزند هر دو ايمان است و گفت در هر دل كه كبر بود خوب و رجا در آن قرار نگيرد.»
عبدالله خبيق گفته: «نافع ترين خوفها آن بود كه ترا از معصيت باز دارد و نافع ترين اميدها آن بود كه كار بر تو آسان گرداند».
مولانا مي گويد:
انبياء گفتند، نوميدي بد است فضل و رحمتهاي باري بيحد است
شوق: خداوند مي فرمايد: من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات. ترجمه:
آنكه لقاي خداوند را آرزو كند بدرستي كه مهلت خدا رسيدني است. پير هرات مي گويد: شوق وزش و جهش دل است به سوي غايب. درين حال عارف نسبت به خدا شوق دارد، زيرا شوق يك نوع طلب شديد و هيجان قلبي است براي وصول محبوب.
انس: قال الله عز و جل: و اذا سالك عبادي عني فاني قريب. ترجمه: اگر بندگان من ترا پرسند درباره من، هر آينه من نزديكم.
انس از تبع محبت و آثار آن است و عبارت است از استبشار قلب و فرح آن به مطالعه جمال محبوب.34
اطمنيان: اطمينان و آرامش دل ثمره ايمان كامل است. ايمان به اينكه خداوند يكي است و بازگشت همه به اوست و داراي جميع صفات كماليه از علم و قدرت و رحمت و عنايت و شفقت و حكمت و امثال آن است و او آفريدگار يگانه است و هر چه آفريده چنان مي باشد كه هست و در عالم امكان بهتر از آنچه هست ممكن نيست و هر چيزي به جاي خويش نيكو است، اگر چه حكمت آن بر بنده پوشيده باشد.
اطمينان حالت اعتماد دل است بر وكيل يعني بر خداوند كه نعم المولي و نعم الوكيل است.35
مشاهده: حالاتي كه در طي مشاهده براي عارف پيش مي آيد بالغات اشراق و جذبه و بيخودي و فنا بايد آن را وصف كرد و به اصطلاح صوفيه به مشاهده و رويت با چشم قلب و امثال آن تعبير مي شود. هجويري مي گويد:
مراد اين طايفه از عبارت مشاهده ديد از دل است كه به دل حق تعالي را مي بيند، اندر خلأ و ملأ، بيچون و بي چگونه، حاصل كلام آنكه عارف بعد از رياضت از حال مشاهده برخوردار مي شود. كه در زبان آنها مي توان گفت رو به قلب خود آر زيرا اسرار الهي را فقط در درون خود خواهي يافت. بقول هاتف:
چشم دل باز كن كه جان بيني آن چه ناديدني است آن بيني
يقين: وقتي سالك در مشاهده متمكن شود و استقرار بيابد و ملكه او شود و در فنا محقق گردد و در خدا باقي شود به مقام يقين واصل مي شود. بنابراين يقين اصل و منتهي اليه جميع احوال است. ابونصر سراج در كتاب اللمع مي گويد:
يقين به سه وجه است: علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين.
1- آنچه علم اليقين به آن مي گويند آن است كه درباره آن واقعيت خبري داده شود مثل اينكه اسيد دست را مي سوزاند.
2- عين اليقين آن است كه با چشم سوختن با اسيد ديده شود.
3-حق اليقين آن است كه خودش دست را با اسيد بسوزاند.
منابع و مراجع
1- تذكره الاولياء جلد اول (تاريخ تصوف) چاپ استعلامي، انتشارات زوار، تهران.
2- غياث اللغات – انندراج، ج 1، كانپور، منشي نولكشور / چاپ خيام، تهران 1336 ه ق.
3- فرهنگ نفيسي، ناظم الاطباء، 5 ج، چاپ تهران.
4- گلستان سعدي به اهتمام محمد علي فروعي، چاپ امير كبير، تهران.
5- فرهنگ نفيسي، ناظم الاطباء، 5 ج، چاپ تهران.
6- آشنائي با علوم اسلام، استاد مطهري، ص 70 و 74.
7- تاريخ تصوف در اسلام و تطورات و تحولات مختلفه آن از صدر اسلام تا عصر حافظ، دكتر قاسم غني، چاپ مروي، تهران، 1375 ه ق، ص 212.
8- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 223.
9- تاريخ تصوف در اسلام خاصه، دكتر قاسم غني، از صص 217 تا 229.
10- منازل السايرين، خواجه عبدالله انصاري با ترجمه روان فرهادي، چاپ كابل افغانستان، ص 26.
11- كشف المحجوب چاپ لاهور، 1931 ميلادي، به تصحيح مولوي حكيم محمد حسين فاضل ديوبند، ص 231.
12- تذكره الاولياء جلد اول، (تاريخ تصوف) چاپ استعلامي، انتشارات زوار، تهران، ص 112.
13- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني.
14- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، 272 جلد دوم.
15- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 273.
16- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 274.
17- منازل السايرين، خواجه عبدالله انصاري، چاپ كابل، ص 54.
18- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 277.
19- كشف المحجوب چاپ لاهور، 1931 م، به تصحيح مولوي حكيم محمد حسين فاضل ديوبند «باب فقر».
20- مثنوي پس چه بايد كرد اي اقوام شرق، علامه اقبال، ص 23.
21- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 223.
22- منازل السايرين چاپ كابل، ص 120.
23- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 283.
24- كتاب اللمع في التصوف، ابي نصر عبدالله بن علي السراج الطوسي، به نقل از فرهنگ علوم عقلي، دكتر سيد جعفر سجادي، چاپخانه علي اكبر علمي، تهران، 1344 ه ش، ص 181.
25- فرهنگ علوم عقلي، دكتر سيد جعفر سجادي ص 276.
26- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 212 و 313.
27- كشف المحجوب، ص 139.
28- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 320.
29- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 319.
30- فرهنگ علوم عقلي، دكتر سيد جعفر سجادي، چاپخانه علي اكبر علمي، تهران، 1344 ه ش، ص 263.
31- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، خلاصه از صفحه 322 و 323.
32- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 325.
33- منازل السايرين، خواجه عبدالله انصاري، ص 150.
34- تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 351.
35- منازل السايرين، خواجه عبدالله انصاري، ص 144.
تاريخ ولادت سعدي به قرينه ي سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجري است. وي در آغاز گلستان چنين مي گويد:
?يک شب تأمل ايام گذشته مي کردم و بر عمر تلف کرده تأسف مي خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات مناسب حال خود مي گفتم:
در اقصاي عالم بگشتم بسي به سر بردم ايام با هر کسي
تمتع به هر گوشه اي يافتم ز هر خرمني خوشه اي يافتم
چو پاکان شيراز خاکي نهاد نديدم که رحمت بر اين خاک باد
تولاي مردان اين پاک بوم برانگيختم خاطر از شام و روم
دريغ آمدم زان همه بوستان تهيدست رفتن سوي دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغاني برند
مرا گر تهي بود از قند دست سخن هاي شيرين تر از قند هست
نه قندي که مردم به صورت خورند که ارباب معني به کاغذ برند?
به تصريح خود شاعر اين ابيات، مناسب حال او و در تأسف بر عمر از دست رفته و اشاره به پنجاه سالگي وي سروده شده است و چون آنها را با دو بيت زير که هم در مقدمه گلستان من باب ذکر تاريخ تأليف کتاب آمده است:
هر دم از عمر مي رود نفسي چون نگه مي کنم نمانده بسي
اي که پنجاه رفت و در خوابي مگر اين پنج روز دريابي
خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشين بامداد رحيل بازدارد پياده را زسبيل...
قياس کنيم، نتيجه چنين مي شود که در سال656 هجري پنجاه سال يا قريب به اين از عمر سعدي گذشته بود.
سعدي در شيراز در ميان خانداني که از عالمان دين بودند ولادت يافت. دولتشاه مي نويسد که: ?گويند پدر شيخ ملازم اتابک بوده? يعني اتابک سعدبن زنگي، و البته قبول چنين قولي با اشتغال پدر سعدي به علوم شرعيه منافات ندارد. سعدي از دوران کودکي تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت؛ ولي در کودکي يتيم شد و ظاهراً در حضن تربيت نياي مادري خود که بنابر بعضي اقوال مسعود بن مصلح الفارسي پدر قطب الدين شيرازي بوده، قرار گرفت و مقدمات علوم ادبي و شرعي را در شيراز آموخت و سپس براي اتمام تحصيلات به بغداد رفت. اين سفر که مقدمه ي سفرهاي طولاني ديگر سعدي بود، گويا در حدود سال 620 هجري اتفاق افتاده است؛ زيرا وي اشاره اي دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامي که جهان چون موي زنگي در هم آشفته بود.
سعدي بعد از اين تاريخ تا مدتي در بغداد به سر برد و در مدرسه ي معروف نظاميه ي آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت. چند سالي را که سعدي در بغداد گذراند بايد به دوران تحصيل و کسب فيض از بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد، تقسيم کرد و گويا بعد از طي اين مراحل بود که سفرهاي طولاني خود را در حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا به گفتار خود در اقصاي عالم گشت و با هر کسي ايام را به سر برد و به هر گوشه اي تمتعي يافت و از هر خرمني خوشه اي برداشت.
سفري که سعدي در حدود سال 620 آغاز کرده بود مقارن سال 655 با بازگشت به شيراز پايان يافت. وفات سعدي را در مآخذ گوناگون به سال هاي 690-691-694و695 نوشته اند.
نکته مهمي که درباره سعدي قابل ذکر است، شهرت بسياري است که در حيات خويش حاصل کرد. پيداست که اين موضوع در تاريخ ادبيات فارسي تا قرن هفتم هجري تازگي نداشت و بعضي از شاعران بزرگ مانند ظهير فاريابي و خاقاني در زمان حيات خود مشهور و در نزد شعرشناسان عصرشان معروف بودند. اما گمان مي رود که هيچ يک از آنان در شهرت ميان فارسي شناسان کشورهاي مختلف از آسياي صغير گرفته تا هندوستان، در عهد و زمان خود، به سعدي نرسيده اند و اينکه او در آثار خويش چند جا به شهرت و رواج گفتار خود اشاراتي دارد، درست و دور از مبالغه است.
از جمله شاعران استاد در عصر سعدي که در خارج از ايران مي زيسته اند يکي امير خسرو است و ديگر حسن دهلوي که هر دو از سعدي در غزل هاي خود پيروي مي کرده اند و امير خسرو از اينکه در ?نوبت سعدي? جرأت شاعري مي کرد خود را ملامت مي نمود.
آثار سعدي به دو دسته ي آثار منظوم و آثار منثور تقسيم مي شود. آثار منثور وي خاصه شاهکارش گلستان، داراي هشت باب است:
به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن در زبان آفرين
خداوند بخشنده دستگير کريم خطا بخش پوزش پذير
عزيزي که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هيج عزت نيافت
سر پادشاهان گردنفراز به درگاه او بر زمين نياز
نه گردنکشان را بگيرد به فور نه عذرآوران را براند به جور
و گر خشم گيرد ز کردار زشت چو باز آمدي ماجرا در نوشت
اگر با پدر جنگ جويد کسي پدر بي گمان خشم گيرد بسي
و گر بنده چابک نباشد به کار عزيزش ندارد خداوندگار
و گر بر رفيقان نباشي شفيق به فرسنگ بگريزد از تو رفيق
و گر ترک خدمت کند لشکري شود شاه لشکر کش از وي بري
دو کونش يکي قطره از بحر علم گنه بيند و پرده پوشد به حلم
اديم زمين سفره عام اوست بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست
اگر بر جفاپيشه بشتافتي که از دست قهرش امان يافتي؟
بري ذاتش از تهمت ضد و جنس غني ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چيز و کس بني آدم و مرغ و مور و مگس ...
در رأس آثار منظوم سعدي يکي از شاهکارهاي بلا منازع شعر فارسي قرار دارد که در نسخ کهن، کليات "سعدي نامه" ناميده شده و بعدها به "بوستان" شهرت يافته است. اين منظومه در اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است در ده باب: 1- عدل 2- احسان 3- عشق 4- تواضع 5- رضا 6- ذکر 7- تربيت 8- شکر 9- توبه 10- مناجات
تاريخ اتمام منظومه گلستان را سعدي بدينگونه آورده است:
به روز همايون و سال سعيد به تاريخ فرخ ميان دو عيد
ز ششصد فزون بود و پنجاه و پنج که پر دُر شد اين نامبردار گنج
و بدين تقدير کتاب در سال 655 هجري به اتمام رسيد اما تاريخ شروع آن معلوم نيست و تنها از فحواي سخن گوينده در آغاز منظومه معلوم مي شود که آن را پيش از بازگشت، به فارسي سرود.
آثار ديگر سعدي قصائد عربي است که حدود هفتصد بيت مشتمل بر معناي غنائي و مدح و نصيحت است و قصائد فارسي او که در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح پادشاهان و رجال دوره ي او مي باشد.
شهرتي که سعدي در حيات خود به دست آورد بعد از مرگ او با سرعتي بي سابقه افزايش يافت و او به زودي به عنوان بهترين شاعر زبان فارسي و يا يکي از بهترين و بزرگترين شعراي درجه اول زبان فارسي شناخته شد و سخن او حجت فصحا و بلغاي فارسي زبان قرار گرفت. اين اشتهار سعدي معلول چند خاصيت در اوست: نخست آنکه وي گوينده اي است که زبان فصيح و بيان معجزه آساي خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه و امثال اين مطالب نکرد بلکه بيشتر، آن را به خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان و موعظه آنان و علي الخصوص راهنمائي گمراهان به راه راست، به کار برد و در اين امر از همه شاعران و نويسندگان فارسي زبان موفق تر و کامياب تر بود. دوم آنکه وي نويسنده و شاعري با اطلاع و جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود و همه تجاربي را که در زندگاني خود اندوخته بود، در گفتارهاي خود براي صلاح کار همنوعان بازگو کرد تا در هدايت آنان به راه راست موفق تر باشد. سوم آن که وي سخن گرم و لطيف خود را در نظم و نثر اخلاقي و اجتماعي خويش همراه با امثال و حکايات دلپذير که جالب نظر خوانندگان باشد بيان کرد و آنان را تنها با نصايح خشک و مواعظه ملال انگيز از خود نرنجانيد. چهارم آنکه وي در مدح و غزل، هر دو راهي نو و تازه پيش گرفت، در مدح، بيان مواعظ و انديشه هاي حکيمانه ي خود را از جمله مباني قرار داد و در غزل و اشعار غنائي خويش هم هر جا که ذوق او حکم کرد از تحقيق و بيان حکم و امثال غفلت نورزيد. پنجم آنکه سعدي در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق، شاعري شوخ و بذله گو و شيرين بيان است و در سخن جد و هزل خود آنقدر لطايف به کار مي برد که خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مي شود و ديگر او را رها نمي کند. ششم آنکه وي در گفتار خود از بسياري مثل هاي فارسي زبانان که از ديرباز رواج داشت استفاده کرده و آنها را در نظم و نثر خود گنجانده است و علاوه بر اين، سخنان موجز و پرمايه و پر معناي او گاه چنان روشنگر افکار و آرمان هاي جامعه ايراني و راهنماي زندگاني آنان افتاده است که به صورت ساير امثال در ميان مردم رايج شده و تا روزگار ما، خاص و عام، آنها را در گفتارها و نوشته هاي خود به کار برده اند
سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز
خدمات کامپیوتری ندا
شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.
با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.
اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.
خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.
او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.
دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.
دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.
حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.
پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.
امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:
راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود
لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.
اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.
سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.
خدمات کامپیوتری ندا
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد. مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.
نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.
در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:
قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت
حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود. وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت. نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد. شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.
ویژگی های شعر حافظ
خدمات کامپیوتری ندا
برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:
1-رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی
رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات
این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) "مراعات النظیر" نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.
به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:
ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم
3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها
ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
***
من و انکار شراب این چه حکابت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد
***
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
خدمات کامپیوتری ندا
4- طنز
زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است. پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مال او قافست
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
5-ایهام و ابهام
شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.
سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:
دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست
ایهام در کلمه "عهد" به معنای "زمانه" و "پیمان"
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
ایهام در ترکیب "نقد قلب" به معنای "نقد دل" و "سکه قلابی"
عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما
خدمات کامپیوتری ندا
ایهام در کلمه "دوران" به معنای "عهد و دوره" و "دورگردانی ساغر"
تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.
جهان بینی حافظ
خدمات کامپیوتری ندا
از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟
من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم
2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش
4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی
به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن
5- انتظار و طلب موعود،
انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می آید
***
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
***
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
***
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
منابع:
1- ديوان حافظ شيرازي
2- روزنامه همشهري مراسم بزرگداشت حافظ
3- زندگينامه مشاهير ايران
تعدادی پشت زمینه سیاه را برایتان جمع آوری کرده ام امیدوارم مورد پسند باشد










موفق باشید






