یاران له جه رگم
شه م شیوه ی تیری داوه له جه رگم
گه وتمه گیانه الله دوا کاتی مه رگم
مه مشون وکفن مه که ن به به رگم
***
تکایه مه یشون جی ی برینی له ش
با له زام بتکی تکه ی خوینی گه ش
هه ر من خه مبارم
یارا خه مبارم
هه رمن سه رشیواو هه رمن خه مبارم
هه رمن چاوه روان نیه قه رارم
هه رمن ناسازو چه وته روژگارم
هه رمن دل به خوین دیده پر ئاوم
هه رمن له خوینی زامان تلاوم
هه رمن به شیری خه م گوش کراوه م
هه رمن خاوه ن ده رد هه رمن دل شکاوم
هه رمن هیجران بار من که م ده ماخم
هه رمن خانه خوی ی په ژاره و داخم
هه رمن ئاواره ی کوچه ی شارانم
هه رمن به دبه ختی روژگارانم
هه رمن دل ته نگم لیوم به باره
هه ر من به خه دنگ جه رگم بو پاره
هه رمن په ریشان هه رمن زویرم
هه رمن بریندار پیکراوی تیرم
هه رمن چاره شوم ره شه ئه قبالم
هه رمن له جه وری گه ردون ئه نالم
هه رمن نا جه رگم به گر بریانه
هه رمن هه نا سه م چله ی زستانه
هه رمن فرمیسکم تاوی بارانه
هه رمن نالینم ده ردی هیجرانه
هه رمن خه به خه م ئو گری کردوم
هه رمن سه رتا پیم خه م ونی کردوم
هه ر خاکی منه به خه م شیل راوه
هه رمن به رانم ئا وا توسراوه
هه رمن دیوانه ی دور گه وتوی شه مم
هه رمن ره نجه رو من هاوری که مم
خه مه خوراکم خه مه بو به رگم
خه مه نه شته ری داوه له جه رگم
ئاخ وداخ و ئیش ها وارو رو رو
ئه مانه هه موی لای من بوون کو
شوکرم به گه رده ت کار سازی کاران
ئه ی ئا گا داری دله ی بیماران
به فه رمانی تو دروست کراوم
بو چی له قاپی تو ده ر کراوم
بی له خه م وده رد هیچت نه دا پیم
رویه کی خیرت نه کرده وه لیم
دلم له ت له ته به ده رد و مه ینه ت
نه خوشیم بینی نه چه شتم له زه ت
ئه وه نه م خه فه ت کو کرد له ناو دل
وه خته گیان ده رچی بم نینه ناو گل
هونراوه کانی وه لی دیوانه
فه له ک هه تا که ی
فه له ک له ده رگات سه زام هه تا که ی
تا که ی پشیو حال ره نگم زه رد وه ک به ی
تا که ی نا له نال بنالم چون نه ی
***
تا که ی له ش به بار له خاکا که وتوو
تا که ی ده رد و ئیش بم کا به مردو
***
تا که ی فریشته م چاوی له خه و بی
تا که ی روژی رون له لای من شه و بی
تا که ی بلیسه ی گیانم له تاو بی
تا که ی خوراکم خوین وزوخاو بی
تا گه ی ئاگری ده رونم گه ش بی
تا که ی له شادی دلم بی به ش بی
تا که ی سکا لام له روژگار بی
تا که ی ده ربه ده ر جیگه م کوسار بی
تا که ی ژیانم له یاران جیا بی
تا که ی رووم له که ی ره شی تیا بی
تا که ی مه ینه ت کیش ده ردم کاری بی
تا که ی ژیانم بی قه راری بی
تا که ی به حه سره ت دلم تا سا بی
تا که ی شه ش ده رم ریگه ی گیرا بی
تا که ی دیوانه ت له کوساران بی
تا که ی فرمیسکم تاوی باران بی
تا که ی بی مروه ت بزانه حالم
تا که ی به جه فای تووه بنالم
یا له م به نددا تو رزگارم که یا به یک جاری شیو وهارم که
هونراوه کانی وه لی دیوانه
در این سرای بی كسی ، كسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده ، پر نمی زند
یكی ز شب گرفتگان ، چراغ بر نمی كند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ كسی شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم ، كه اندر او به غیر غم
یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ، از این دریچه های بسته ات
برو كه هیچ كس ندا به گوش كر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر ، كسی تیر نمی زند
يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود!
زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.
فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.»
دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟»
اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد.
يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.»
بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.
رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.»
فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار.
پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.»
فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.»
و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست.
فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب.
فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.
فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود.
چه دردسرتان بدهم!
دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.»
در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند.
فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»
سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟»
فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا.
فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»
بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست.
دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد.
فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند.
دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟»
دختر كولي گفت «آدمي زادم.»
جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟»
دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد.
جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟»
دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.»
جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟»
دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟»
جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز.
فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند.
آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»
خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.
از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند.
پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد.
چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟»
زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.»
جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.»
فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.»
جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.»
فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.»
سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.
جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.»
و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست.
دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟»
جوان جواب داد «براي كلفت مان.»
دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.»
جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟»
دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد
سنگ صبور! سنگ صبور!
تو صبوري! من صبور!
يا تو بترك يا من مي تركم.
در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.»
جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش.
پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.
همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت
«سنگ صبور! سنگ صبور!
تو صبوري! من صبور!
يا تو بترك يا من مي تركم.»
در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»
سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون.
دختر از شدت هيجان غش كرد.
جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد.
همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.
قصه ما به سر رسيد
كلاغه به خونه ش نرسيد.
منبع:فرهنگسرا

