آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:28 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن.......
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:26 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...
برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!
چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي
بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم
و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:25 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:24 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
در ذهن آشفته ام مست٬
به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم
راستی برایت بگویم
از وقتی که رفتی چشمهایم
همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند
یادت هست وقتی که خیس می شدند...
با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم
تا صبح نشستم
اما نیامدی....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:24 بعد از ظهر |
لینک ثابت |

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:23 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:21 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:20 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:18 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
آنگاه که خدا را مي بيني و
بنده ي خدا را نا ديده مي گيري
مي خواهم بدانم
دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختيت دعا کني
به سوي کدام قبله نماز مي گزاري
که ديگران نگزارده اند.....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:17 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
وقتي نگاه ها دزدكي هستند
کجا دنبال مفهومی برای عشق مي گردی؟
ـ که من اين واژه را
تا صبح
معنامي کنم هر شب
به نامردی نامردان قسم
به نامردان عالم نامردی کنم
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:16 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من
فاصله يعني تو...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:15 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نه بغضي گلويم را گرفته بود
نه دلم شكسته بود
نه حتي قطره اي اشك در چشمم
حلقه زده بود
هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم
هر چند ، او روبرويم نشسته بود
بي آنكه مرا ببيند
و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد
كاش انقدر شفاف نبودم
آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد
شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:14 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
پشت نخستين ميزي كه
برايم چيده بودي
همه چيز را باختم
ديگر دوستت نخواهم داشت
مثل قطعه اي كه شنيده ام،
شعري كه گفته ام
فراموشت خواهم كرد
ترانه باشي
لال ميشوم
اگر نان
مي ميرم
با اين همه
با اين همه
اميدوارم تو هرگز اين را نخواني
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:13 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یک دنیاست تویی معنا ی دنیایش
تو یعنی دسته ای گل را ز آن سوی افق چیدن تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبائی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رهاکردن خدای آسمانها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم تو یعنی کهکشان بودن
تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیک ازادی برای روح زندانی
تو یعنی در زمستانها به یاد پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
اگر چهدوری از اینجا تو یعنی اوج زیبائی کنارم هستس و هر شب به خوابم باز می آیی
بهش گفتم نرو بی تو تنهام بی تو .........................گفت عادت میکنی ......گفت شاید یکی بهتر از من هم گیربیاری گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است که این نشد یکی دیگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو یه عالمه خاطره و حرف و گریه های شبانه .........................هنوزم که هنوزه دوسش دارم حتی بیشتر از گذشته ولی دست نامرد روزگار بی وفا منو از اون جدا کرد گفتم بی تو تنهام ..................گفت فقط خداست که تنهاست و تنهایی شایسته اوست .گفتم جزتو من کسی رو ندارم که باهاش درد دل کنم ......گفت خدارو که داری.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو میشناسی..............تو که روح منو کشتی ...............زندگیمو تباه کردی ...................همش بهم دروغ گفتی ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسیدن به من هیچ تلاشی نکرد من مگه چه گناهی کرده بودم................مگه صداقت منو ندیدی
باز باید سوختن را گاه گاهی یا آورم ............................
با همه بی وفاییات هنوز میگم دوست دارم و از خدا واست خوشبختی می طلبم
ادامه مطلب
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 0:58 قبل از ظهر |
لینک ثابت |
مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.
هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام
گرفت بدانيد آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.
بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.
تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:56 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:55 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم
به کودکي گفتند:عشق چيست؟
گفت: بازي
به نوجواني گفتند:عشق چيست؟
گفت:رفيق بازي
به جواني گفتند عشق چيست؟
گفت:پول وثروت
به پيرمردي گفتند:عشق چيست؟
گفت:عمر
به عاشقي گفتند عشق چيست؟
چيزي نگفت:آهي کشيد وسخت گريست
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:54 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
تو را دوست دارم
و وقتي تو نيستي غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم
تو را دوست دارم
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند
مي دانم که دوستت دارم
اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:52 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن ...
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:51 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 5:29 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
خیلی وقت بود گرفتار زندگی و مشکلات بودم وقت نکردم به شمای عزیز سری بزنم و مطلب جدیدی بذارم از همه شرمنده و امیدوارم بتوانم به این زودیها بهتان سر بزنم شمای عزیز نیز خیلی کم لطفیت که نظر نمی دهید و به من حقیر امیدو بنیه نمی دهید
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 1:14 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
امروز كه مي خوام چيزهاي در اينجا بنويسم مي خوام از خاطرات كودكيم ياد كنم وبراي دخترم ندا بازگو نمايم
از دوران بچه گيم چيز زيادي به ياد ندارم چيزهاي گنگ و منگي مثل خواب ديدن زندگي با كمترين امكانات
روستاي كه ما در آن زندگي مي كرديم از جاده اصلي ۵الي ۶ كيلومتري فاصله داشت يكي از روستاهاي حومه شاهيندژ از استان آذربايجانغربي به اسم حسنلو همانطور كه گفتم چيز زيادي از كودكي به ياد ندارم چيزهاي كه مي دانم در آن روستا فقط ساختمان مدرسه را داشتيم و معلم و درس و كلاس وجود نداشت
روزهاي كه به ياد دارم اوايل انقلاب جمهوري اسلامي ايران بود مردم از يك حادثه و اتفاق در كشور مي گفتند راديو تلويزيون در آن حد در روستا وجود نداشت چون برق نبود تك و توك راديوي كه پيدا مي شد به دليل كم رفت و آمد به شهر براي خريد باطري استفاده نمي كردند
مهمترين خاطره آن زمان روز اول نوروز است كه بزرگترها يعني جوانها و نوجوانها شبي كه فرداش نوروز است يك شال بر مي دارند مي افتند تو روستا خونه هاي آن زمان همه اش از وسط اتاق يك سوراخ بزرگ به اسم باجه داشتند كه دود تنور از ان بيرون برود و هم روشناي اتاق تأمين بشود اري جوانها از ديوارها بالا مي رفتند از باجه خونه شال مي انداختند پايين و درخواست عيدي مي كردند كه اهل خونه هم در حد توان مالي ان زمان چيزي در شال مي كذاشتند مثل پول خوردني تخم مرغ شكلات كه اكثراً هم تخم مرغ مي بود
تخم مرغها را با رنگهاي گياهي رنگ مي زدند و مي پختند و نگه مي داشتند تا زوز سيزده به در كه همه مي رفتند بيرون براي يك نحسي روز سيزده را با انداختند سيزده عدد سنگ از خود و خانواده دور كنند به طوري كه سه تا از زيردست راست و سه تا از زير دست چپ و سه تا از بالاي دست راست و سه تا هم از بالاي دست چپ ويك عدد آخري از بالاي سر اري در روز سيزده به در همه شاد بودند و مي خندند و رقص و آوازهاي محلي مي خوانند شايد گفت براي خانواده هاي كه غم و اندوهي از مسائل زندگي نداشته باشند شادترين روز زندگي آنها است برگردم به روز عيد كوچكترها بعد از روز همان روز قبل از عيد يك سبد بر مي دارند مي افتند تو گوچه ها درب به در ب خونه ها را مزنند و عيدي خود را طلب مي كنند كه اونم مثل قبل همون سكلات و تخم مرغ و پول مي باشد روز عيد عيد همه لباس نو مي پوشند پا مي شند مروند خونه بزرگترهاي فاميل و بعدش خونه همسايه ها و گفتن عيد مباركي به هم ارزوي سال خوب و پر محصول امروز روز بچه ها است چون پدربزرگها و پدرها و مادربزرگه عيدي مخصوص به بچه ها مي دهند
بقيه زندگي كودكي در حسنلو را تقريباً بازي هاي كودكانه بود كه با گل و يك نوع گُل كه گلهاي گردي داشت براي خود اسباب بازي از قبيل ماشين شكل حيوانات در مي اورديم يا با گاو و گوسفند به چرا مي برديم يا در خونه از بچه هاي قد ونيم قد مامان و بابا نگه داري مي كرديم يا وقت درو و برداشت با خر گندو علوفه ها را به خانه مي اورديم اري روز خرمن هم چيز ديگري بود گندمها را مي ريختند يك جاي كه صاف و هموار بود يك چوب بزرگ به طول يك متر و نيم الي دومتر كه به آن دورادور تيغه هاي آهني بسته بودند مثل يك چرخ اهني در امده بود چون ارابه مي ساختند مي بستند به دو تا گاو يك نفر كه معمولاً بچه ها خوششان مي امد سوار مي شدند بايد اين وسيله كه اسمش جنجر بود را رو ي گندمها دايره وار مي گردانند تا گندم از ساقه جدا بشه و سخترين قسمت به انتظار باد مي نشستند و گندم را با شنه باد مي گردند كه گندم از گاه جدا بشه و گندمها را در گوني ميريختند وانبار مي گردند كه سر فرصت به آسياب ببرند و آرد درست كنند براي نان بعضيها كه گندم اضافي داشتند يك چاله مي كندند و گندمها را در آن براي سال ديگر يا روز مبادا نگه مي داشتند
ادامه دارد خاطرات من در اينده بعد از خاطرات اقدام به آموزش رياضي مي نمايم
نظريادتان نرود
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 9:28 قبل از ظهر |
لینک ثابت |