تبليغاتX
اسماعیل احمدیان

مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.

 

هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام

 

گرفت بدانيد آنجا قبر من است.

 

دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.

 

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.

 

موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.

 

بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.

 

تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم

 به کودکي گفتند:عشق چيست؟

 گفت: بازي

 به نوجواني گفتند:عشق چيست؟

 گفت:رفيق بازي

 به جواني گفتند عشق چيست؟

 گفت:پول وثروت

 به پيرمردي گفتند:عشق چيست؟

 گفت:عمر

 به عاشقي گفتند عشق چيست؟

 چيزي نگفت:آهي کشيد وسخت گريست

 

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تو را دوست دارم
و وقتي تو نيستي غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم
تو را دوست دارم
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند
مي دانم که دوستت دارم
اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان
،

مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت
، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من
،
رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت
،
ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که
:

دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن
...

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زيدكندي


كنار جاده منبر بالاتر از زيدكندي

گرآب






عكسها متعلق به باغ پدري در روستاي گرآب مي باشد زير درخت آلوچه
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 5:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |
خیلی وقت بود گرفتار زندگی و مشکلات بودم وقت نکردم به شمای عزیز سری بزنم و مطلب جدیدی بذارم از همه شرمنده و امیدوارم بتوانم به این زودیها بهتان سر بزنم شمای عزیز نیز خیلی کم لطفیت که نظر نمی دهید و به من حقیر امیدو بنیه نمی دهید
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 1:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

امروز كه مي خوام چيزهاي در اينجا بنويسم مي خوام از خاطرات كودكيم ياد كنم وبراي دخترم ندا بازگو نمايم

 از دوران بچه گيم چيز زيادي به ياد ندارم چيزهاي گنگ و منگي مثل خواب ديدن زندگي با كمترين امكانات

روستاي كه ما در آن زندگي مي كرديم از جاده اصلي ۵الي ۶ كيلومتري فاصله داشت يكي از روستاهاي حومه شاهيندژ از استان آذربايجانغربي به اسم حسنلو همانطور كه گفتم چيز زيادي از كودكي به ياد ندارم  چيزهاي كه مي دانم در آن روستا فقط ساختمان مدرسه را داشتيم و معلم و درس و كلاس وجود نداشت

روزهاي كه به ياد دارم اوايل انقلاب جمهوري اسلامي ايران بود مردم از يك حادثه و اتفاق در كشور مي گفتند راديو تلويزيون در آن حد در روستا وجود نداشت  چون برق نبود تك و توك راديوي كه پيدا مي شد به دليل كم رفت و آمد به شهر براي خريد باطري استفاده نمي كردند

مهمترين خاطره آن زمان روز اول نوروز است كه بزرگترها يعني جوانها و نوجوانها شبي كه فرداش نوروز است يك شال بر مي دارند مي افتند تو روستا خونه هاي آن زمان همه اش از وسط اتاق يك سوراخ بزرگ به اسم باجه داشتند كه دود تنور از ان بيرون برود و هم  روشناي اتاق تأمين بشود  اري جوانها از ديوارها بالا مي رفتند از باجه خونه شال مي انداختند پايين و درخواست عيدي مي كردند كه اهل خونه هم در حد توان مالي ان زمان چيزي در شال مي كذاشتند مثل پول خوردني تخم مرغ شكلات كه اكثراً هم تخم مرغ مي بود 

 تخم مرغها را با رنگهاي گياهي رنگ مي زدند  و مي پختند و نگه مي داشتند تا زوز سيزده به در كه همه مي رفتند بيرون براي يك نحسي روز سيزده را با انداختند سيزده عدد سنگ از خود و خانواده دور كنند به طوري كه سه تا از زيردست راست و سه تا از زير دست چپ و سه تا از بالاي دست راست و سه تا هم از بالاي دست چپ ويك عدد آخري از بالاي سر اري در روز سيزده به در همه شاد بودند و مي خندند و رقص و آوازهاي محلي مي خوانند شايد گفت براي خانواده هاي كه غم و اندوهي از مسائل  زندگي نداشته باشند شادترين روز زندگي آنها است برگردم به روز عيد كوچكترها بعد از روز همان روز قبل از عيد يك سبد بر مي دارند مي افتند تو گوچه ها درب به در ب خونه ها را مزنند و عيدي خود را طلب مي كنند كه اونم مثل قبل همون سكلات و تخم مرغ و پول مي باشد روز عيد عيد همه لباس نو مي پوشند پا مي شند مروند خونه بزرگترهاي فاميل و بعدش خونه همسايه ها و گفتن عيد مباركي به هم ارزوي سال خوب و پر محصول امروز روز بچه ها است چون پدربزرگها و پدرها و مادربزرگه عيدي مخصوص به بچه ها مي دهند 

 بقيه زندگي كودكي در حسنلو را تقريباً بازي هاي كودكانه بود كه با گل و يك نوع گُل كه گلهاي گردي داشت براي خود اسباب بازي از قبيل ماشين شكل حيوانات در مي اورديم يا با گاو و گوسفند به چرا مي برديم يا در خونه از بچه هاي قد ونيم قد مامان و بابا نگه داري مي كرديم يا وقت درو و برداشت با خر گندو علوفه ها را به خانه مي اورديم اري روز خرمن  هم چيز ديگري بود گندمها را مي ريختند يك جاي كه صاف و هموار بود يك چوب بزرگ به طول يك متر و نيم الي دومتر كه به آن دورادور تيغه هاي آهني بسته بودند مثل يك چرخ اهني در امده بود چون ارابه مي ساختند مي بستند به دو تا گاو يك نفر كه معمولاً بچه ها خوششان مي امد سوار مي شدند بايد اين وسيله كه اسمش جنجر بود را رو ي گندمها دايره وار مي گردانند تا گندم از ساقه جدا بشه و سخترين قسمت به انتظار باد مي نشستند و گندم را با شنه باد مي گردند كه گندم از گاه جدا بشه و گندمها را در گوني ميريختند وانبار مي گردند كه سر فرصت به آسياب ببرند و آرد درست كنند براي نان بعضيها كه گندم اضافي داشتند يك چاله مي كندند و گندمها را در آن براي سال ديگر يا روز مبادا نگه مي داشتند

ادامه دارد خاطرات من در اينده بعد از خاطرات اقدام به آموزش رياضي مي نمايم

نظريادتان نرود

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 9:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

JavaScript Codes