تبليغاتX
اسماعیل احمدیان

آه ای مطلع صبح

کاش می شد که دل خسته من

زندگی را زنو آغاز کند

چشم دیگر به جهان باز کند

دل نگنجد به برم

سینه تنگ است دریغا قفس است

کاش می شد که رهی باز کند بگشاید پر وپرواز کند

ای پرستوها ای چلچله ها

کاش می شد که به همراه شما

بپرم تا لب کشت بپرم سوی بهشت

خالی از حسرت وناکامی ها بی سرانجامی ها

دور از این

چهره های همه آلوده به رنگ

رنگ پاکی وصفا

وبه باطن دل ها همه سرد

همه خاموش وسیاه

سینه های همه لبریز ریا

آه ای سنگ صبور

کاش در دل من صبر تو بود

کاش می شد که تحمل کنم این مردم را

زندگی چیست مگر؟

زندگی زندانست

ودر آن

زنده بودن بی عشق بی شوق

زنده بودن تهی از شور حیات

خیمه شب بازی بس مسخره ای است

در دل یک زندان

آه بازیچه شدن

چه غم جانکاهی است

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 11:10 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

JavaScript Codes