تويي اينجا پيش چشمم يا دارم آفتاب مي بينم
توي اون چشمهاي شوخت دوتا آفتاب مي بينم
كه به تاريكي شب هاي سياهم مي تابه
به نگاهم مي تابه
منو افسون مي كنه
زدلم حسرتو بيرون مي كنه
خون به سرعت توي رگهام
مث جوهاي پر آب
نقش هستي مي زنه
شور مستي مي زنه
ميون سرماي بهمن به زمستون دلم
دوتا آفتاب مي تابه
توي دشت دل افسردة من
مي شكافن پوشش غم را دونه ها
دونه شادي واميد وصفا
همه جا غرق گل وسبزه مي شه
سر ميارن بيرون از خاك پونه ها
پيش خورشيد نگاهت
توي اون مردمك ها
مثل يه ذره ميشه نقش من
كه مي رقصه تو فضا
تو بخند
كه بمان
تو بگو
كه بمير
منم امروز به دام تو اسير
از نگاهم ديگه آفتاب نگاهت را مگير
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک ثابت |

