تبليغاتX
اسماعیل احمدیان

 بي تو طوفانزده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چسان مي گذري غافل از اندوه درونم

 


بي من از كوچه گذر كردي ورفتي
بي من از شهر سفر كردي ورفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي

 

نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم
دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فرو ريخت سر من

 

بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود ونبودي
تو همه شعر وسرودي
چه گريزي ز بر من؟
كه ز كويت نگريزم
گر بميرم زغم دل
به تو هرگز نستيزم
من ويك لحظه جدايي
نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 10:58 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

JavaScript Codes