باز با من سخن از عشق بگو
اي سراپا همه خوبي وصفا
به خدا محتاجم
من چو ماهي كه زدريا دور است
وشن گرم كنار ساحل
پيكرش را گور است
موج اميد ووفا مي خواهم
من ترا مي خواهم
من ترا مي خواهم اي دريا
اي به ظاهر همه تندي همه خشم
وبه دل
گرم وآرام وپر از شور حيات
من چو گل كه به اشك شب ولبخند سحر محتاجست
به تو روشنگر جان محتاجم
به تو همچون خورشيد وبه هر قصة عشق كه بگويي با دل
چو هوا محتاجم
به تو چون سرو بلند
كه بر آن ساقة نيلوفر نازك پيچد
همچو آن پيچك لرزندة خرد
تارهاي از وفا مي پيچم
تا جدا هيچ نگردي از من
با تو مي مانم در باغ وجود
با تو مي ميرم اي بود ونبود
من به تو محتاجم
به محبت به وفا محتاجم
نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 9:2 قبل از ظهر | لینک ثابت |

