تبليغاتX
اسماعیل احمدیان

از آن لحظه  كه آمدي ورفتي

دگر خود را گم كردم  ودل را رسوا

وچه سود گر بگويمت؟

كه شام تا سحر نخفته ام

ويا اگر دمي به خواب رفته ام

ترا به خواب ديده ام

چه سود گر بگويمت ؟

كه بي تو با خيال تو

به مي پناه برده ام

ونقش آن دو چشم قصه گو

به جام پر شراب ديده ام

چه سود گر بگويمت

كه دوريت چو شعله هاي تند تب

به خرمن وجود من

شراره هاي درد ميزند

ومن درون آن زبانه ها

بناي اين دل رميده را

زبن خراب ديده ام

چه سود گر بگويمت

كه بي توكيستم وچيستم

كه بحر پر خروش من تويي

وساحل صبور وبي فغان منم

ومن درون موجهاي سركشت

تمام هستي ووجود خويش را

چو يك حباب ديده ام

چه سود گر بگويمت؟

كه من ز دوري  تو هر نفس

چو شمع آب مي شوم

واشكهاي گرم من

به دامن شب سياه مي چكد

ومن ميان قطره هاي چون بلور آن

محبت تو را چو نقش سرد آرزو

به روي آب ديده ام

چه سود گر بگويمت

ترا به خواب ديده ام

تو غافلي ومن تمام مي شوم

وديدگان پر راز من

هزار بار گفته با دلم

كه من سراب ديده ام

 

نوشته شده توسط اسماعیل احمدیان در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 9:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

JavaScript Codes