<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اسماعیل احمدیان</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/</link>
<description>به تو ای موج قشنگ چی بگم از دل تنگ؟برو تا ساحل دور تا دل چشمه نور گر به او رسیدی بده پیغام مرا </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 09:57:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تتو مثل یک سایه سر پناه من باش </title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;آرزوی من اینست &lt;BR&gt;که دو روز طولانی &lt;BR&gt;درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی &lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;یا شوی فراموشم&lt;BR&gt;یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;که تو مثل یک سایه&lt;BR&gt;سر پناه من باشی&lt;BR&gt;لحظه تر گریه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;نرم و عاشق و ساده&lt;BR&gt;همسفر شوی با من در سکوت یک جاده&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;هستی تو من باشم&lt;BR&gt;لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;تو غزال من باشی&lt;BR&gt;تک ستاره روشن در خیال من باشی&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;در شبی پر از رویا &lt;BR&gt;پیش ماه و تو باشم&lt;BR&gt;لحظه ای لب دریا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;از سفر نگویی تو&lt;BR&gt;تو هم آرزویی کن&lt;BR&gt;اوج آرزویی تو&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;مثل لیلی و مجنون&lt;BR&gt;پیروی کنیم از عشق&lt;BR&gt;این جنون بی قانون&lt;BR&gt;آرزوی من اینست&lt;BR&gt;زیر سقف این دنیا&lt;BR&gt;من برای تو باشم&lt;BR&gt;تو برای من تنها&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 387px; HEIGHT: 291px&quot; src=&quot;https://www.sharemation.com/behzadoveici/b.roses.jpg&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:57:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چه زیباست رویای با توبودن.......</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و چه زیباست رویای با توبودن.......&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:56:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...&lt;BR&gt;روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و&lt;BR&gt;تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.&lt;BR&gt;روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت&lt;BR&gt;و اينک دلم هواي تو را کرده است...&lt;BR&gt;دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !&lt;BR&gt;دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...&lt;BR&gt;کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره&lt;BR&gt;مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...&lt;BR&gt;دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...&lt;BR&gt;تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...&lt;BR&gt;خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....&lt;BR&gt;دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....&lt;BR&gt;برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...&lt;BR&gt;برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!&lt;BR&gt;دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...&lt;BR&gt;چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه&lt;BR&gt;عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!&lt;BR&gt;چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي&lt;BR&gt;بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...&lt;BR&gt;برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....&lt;BR&gt;دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..&lt;BR&gt;عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....&lt;BR&gt;با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن&lt;BR&gt;تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...&lt;BR&gt;عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم&lt;BR&gt;و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در حسرت يک نگاه تو</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم&lt;BR&gt;تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم&lt;BR&gt;اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم&lt;BR&gt;آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟&lt;BR&gt;اميد داشتم هنوز باشد&lt;BR&gt;اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم&lt;BR&gt;يك مشت خاطره بود&lt;BR&gt;يك مشت دفتر خاطرات&lt;BR&gt;يك مشت خاك...!&lt;BR&gt;و آن چيزي كه از من مانده بود&lt;BR&gt;حسرت بود&lt;BR&gt;آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت&lt;BR&gt;به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند&lt;BR&gt;و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !&lt;BR&gt;آيا چنين بود ... ؟ ... !&lt;BR&gt;دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق&lt;BR&gt;اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ&lt;BR&gt;انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان&lt;BR&gt;آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم&lt;BR&gt;باز شروع به گشتن كردم&lt;BR&gt;شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود&lt;BR&gt;هيچ نشاني از عشق نديدم&lt;BR&gt;ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود&lt;BR&gt;آن گل سرخ خشكيده نشده بود&lt;BR&gt;و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد&lt;BR&gt;و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم&lt;BR&gt;تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم&lt;BR&gt;بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر&lt;BR&gt;و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو&lt;BR&gt;به انتظارت نشسته ام ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:54:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دنبال خاطرات تو می گردم</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>در ذهن آشفته ام مست٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم&lt;BR&gt;راستی برایت بگویم&lt;BR&gt;از وقتی که رفتی چشمهایم&lt;BR&gt;همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند&lt;BR&gt;یادت هست وقتی که خیس می شدند...&lt;BR&gt;با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست&lt;BR&gt;دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم&lt;BR&gt;گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی&lt;BR&gt;تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم&lt;BR&gt;مثل همیشه که دلتنگت می شدم&lt;BR&gt;تا صبح نشستم&lt;BR&gt;اما نیامدی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:53:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها  ام::::::</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=menutopimage&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=text&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 593px&quot; height=615 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.lifetea.org/images/window%20and%20wind%202.jpg&quot; width=325 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:52:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید این جوری یک بار بمیرم</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=4&gt;شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن... &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:51:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SUP&gt;به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:49:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نذار بیشتر از این قربانی بشیم...</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:48:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني</title>
<link>http://ahmadian440.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>آنگاه که خدا را مي بيني و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده ي خدا را نا ديده مي گيري 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي خواهم بدانم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا براي خوشبختيت دعا کني 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سوي کدام قبله نماز مي گزاري 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که ديگران نگزارده اند.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 09:46:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahmadian440&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>ahmadian440</dc:creator>
<guid>http://ahmadian440.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
